چهارشنبه و گنبد سبز فیروزه‌ای ( ۵ )‌

گنبد زرد

چون روز چهارشنبه فرا رسید، بهرام جامه­‌ی پیروزه به تن کرد و عازم قصر پیروزه‌­ای رنگ شد و شب هنگام از بانوی قصر خواست تا آیین بانوانه به جای آورد و از راه عشق­بازی، داستانی به دلنوازی او گوید و آن غنچه‌­ی گل­گشاد سروافراز بر برگ گل خود شمامه‌­ی قند بست و پس از زمین‌­بوسی و مدح شاه، سخن آغاز کرد که:

در زمان­های دور در دیار مصر مردی بود ماهان نام؛ نیک­‌منظر و نیک­نام که محبوب دوستان و آشنایان بود. روزی از روزها آزاده‌­مردی از دوستان، او را به باغ خود میهمان برد. بوستانی لطیف و شیرین­کار و دوستانی از او لطیف‌تر صد بار. تا شب زمان در آنجا گذراندند و نشاط پروریدند. چون شب، پرده‌­ی سیاه خود درکشید، شخصی از دور پدید آمد و ماهان را خطاب قرار داد که: مرا می­شناسی؟ منم همال تو. شریک مال تو. مرا به یاد داری؟
ماهان او را گفت: تو را به یاد نمی‌­آورم. چگونه مرا یافتی و چه کاری با من داری؟ نه رفیق من هستی و نه شریک و نه غلام.
مرد گفت: امشب از راه دوری رسیدم و دلم دیدار تو را خواست. تجارتی بی‌­نظیر کردم و باری آورده­‌ام پر از سود؛ اما از بیم باجگاه و ماموران باج­گیر، بار را خارج از شهر نگه داشته‌­ام؛ گر تو با من بیایی و کمکم کنی، بار را از باجگاه بگریزانیم، تو را نیز در سود بی‌­نهایت این تجارت سهیم خواهم کرد.

ماهان را سخن سود و تجارت خوش آمد و نشناخته و ندانسته به دنبال مرد روانه شد. از باغ و از شهر خارج شدند. مرد در پیش به شتاب و ماهان در پس. اندکی که راه پیمودند، ماهان را معلوم شد که راه دیگری غیر از راه شهر را می­‌پیمایند و مسیرشان طولانی­‌تر از مسیر باغ تا باجگاه شده است و از بیم گم شدن در بیابان مرد را گفت: از باغ تا رود نیل یک میل بود و اکنون ما چندین میل پیموده­‌ایم و به نیل نرسیده‌­ایم؟
مرد گفت:  در پی من بیا و هیچ مگو که من دانای راه هستم و می­دانم تو را کجا می‌­برم.

رفتند و رفتند تا جایی برای استرحت یافتند. ماهان را خواب در ربود. صبح هنگام چون چشم گشود، شریک را ناپیدا دید و خود را در بیابان گمراهی. پر سوز گرما و خار و خاشاک. نه آبی نه آدمیزادی نه جانوری. غار در غار پر از مار و اژدها. چون شب رسید در کنار یکی از غارها بر زمین افتاد و خوابش در ربود. به صدایی از خواب بیدار شد. چون چشم بگشود دو تن دید یکی مرد و دیگری زن. هر دو بر دوش خود پشته­‌ها بسته و راهی را
می­‌پیمودند. مرد چون ماهان را بدید، نزد او رفت و او را گفت: کیستی و از کجا می‌­آیی؟ ماهان حکایت خامی و غریبی خود بگفت و مرد او را پاسخ داد:
این خرابی که تو در آن افتاده‌­ای را پایان نیست. این بر و بوم جای دیوان است و آن مرد که تو را اینجا آورد دیویست به نام هایل. هزاران نفر چون تو را از راه برده است و فریب داده. من و این زن رفیق و یار توایم. به ما اعتماد کن و با ما بیا.
پس ماهان در پی آن دو به راه افتاد و آن­ها دلیل و راهنمای او شدند. چون روشنایی صبح پیدا شد، آن دو راهنمای ناگهان از نظر محو شدند و دوباره ماهان ماند و بیابانی بی­کران پر از فراز و نشیب. نه خورشی نه آبی نه جنبنده­‌ای نه گیاهی. تا شب آن راه را پیمود و شبان­گاهان به مغاکی خزید و لختی خفت. چون چشم گشود مردی دید سوار بر اسب که او را می‌­گفت: بگو کیستی ای مرد. راز خود برگو که گر نگویی به ضرب شمشیری سرت از تن جدا کنم. ماهان از بیم جان راز خود برگفت.

مرد گفت: خدا را شکر کن که به جای امن رسیده‌­ای؛ در کنار من در امانی و از شر دیوها سالم خواهی ماند و آن دو مرد و زن دو دیو هولناکند. زن هیلا نام دارد و مرد غیلا. کارشان بدی و بلاست. بیا و بر مرکب من سوار شو تا تو را نجات دهم و از این سرای هولناک به بهشت باقی برمت. پس ماهان سوار مرکب او شد و اندکی راه پیمود اما ناگهان زیر پای خود صحرایی دید پر از دیوهای هولناک چون زنگیان سیاه. خرطوم­‌ها دراز و شاخ­‌هایی هولناک. هر یک نعره می‌­زدند: ماهان سوی ما بیا. سوی ما بیا؛ های و هویی از نعره‌­شان بر آسمان رفته بود و خروشی که هر زمان بلندتر و خوفناک‌­تر می‌­شد. چون ماهان نیک نگریست، سوار را ناپیدا دید و خود را سوار بر اژدهایی غول آسا دید. دهان پر از آتش٬ چهار پای و دو پر و هفت سر. اژدها به این سو و آن سو می‌­رفت و سوار خود را به زمین می‌­کوبید و ماهان از بیم جان خود او را محکم گرفته بود. چون سپیده دم از راه رسید اژدها ماهان را بر زمین انداخت و ناپدید شد. چون دیو را رفته دید از فرط خستگی خوابش در ربود و آن هنگام که به هوش آمد، خود را در بیابانی دید زیر آفتاب سوزان بر ریگ رنگین داغ به دور از سایه و آب.

پس راه پیمودن پی گرفت تا شب از راه رسید و این هنگام ماهان چاهی بدید چون چاه یوسف. پس از بیم دیوان و ماران به ظلمت و خلوت چاه پناه برد. در چاه شد و اندکی بخفت. چون چشم گشود، بالین خوابگاه را که بن چاه بود، ساختن و پرداختن آغازید؛ هنگامی که با دست خاشاک کف چاه را می­‌کند ناگهان از روزنی نوری پدیدار شد. پس چاه را کند و کند و نور بیشتر و بیشتر شد و چون نظر کرد دید که نور روشنایی ماه بود. پس روزن را فراختر نمود و از چاه تاریک به روشنایی باغی زیبا درآمد. باغی پر ز بوی مشک و میوه­‌های تازه از پسته‌­ی ترخنده تا شفتالوی سرخ و سیب شهدآمیز و موز و رطب و عناب و انجیر و بادام و انگور. پس از میوه­‌ها چید و خوردن آغازید.

ناگه از گوشه‌­ای فریادی برآمد که: بگیرید دزد را. سپس مردی با چوبه‌­ای پدیدار شد و ماهان را گفت: ساله­است که از شر دزد ایمنم؛ تو کیستی که میوه‌­ی باغ مرا می­خوری؟
ماهان به دست و پای مرد افتاد و راز غریبی و خستگی خود بگفت.
پیر چون این بدید، عذر او را پذیرفت و چوب‌­دستی کنار گذاشت و نوازش آغاز کرد. پیر او را گفت: خدا را سپاس گوی که از آن فرومایگان رستی و به چنین گنج­‌خانه‌­ای پیوستی.
ماهان از راز آن بیابان پیر را پرسید و او پاسخ گفت:
ای ز بند غم رسته و در حریم امن پیوسته! آن بیابان، دیولاخی است مخوف و بی­‌علف؛ پر از مردمان دیوصفت؛ هر که را بینند، بفریبند و شکستنی­‌هایش را بشکنند؛ خود را راست خوانند و کج بازند؛ دست گیرند و در چه اندازند و مهرشان، راهنمای کین بود. این چنین دیوان در جهان بسیارند. ابله خود هستند و دیگران را بد می‌­خوانند. دروغ را هم­چون زهر در انگبین می‌­کنند و به مردم می‌­دهند. نمی­‌دانند که راستی بقای آدمیست. چون تو ساده‌­دل هستی و اعتماد بر آن­ها کردی، این بلا بر سرت آمد که این بازی‌­ها را با ساده­‌دلان می‌­کنند. اگر دقت می‌­کردی به این بیابان نمی‌­افتادی. اما حال که از آن بیابان رستی، خدا را شکر گوی و به او پناه ببر. من مردی هستم تنها که اهل و فرزندی ندارم. اگر بخواهی می­‌توانی اینجا بمانی و فرزند من شوی و شریک این سرا و این باغ.

ماهان چون مرد را نیک بدید، دعوتش پذیرفت. پیر او را گفت: من باید بروم برای تو خانه­‌ای ساز کنم. پس بر روی این درخت رو و تحت هیچ شرایطی فرود نیا و صبوری پیشه کن و با هیچ کس از بالای درخت گفتگو مکن تا من بیایم. اگر از درخت فرود آیی هلاک می‌­شوی. پس آنجا بنشین و لب بردوز و صبر پیش گیر تا من بیایم. امشب از مار دل بکن تا فردا به گنج رسی.

این را بگفت و رفت و ماهان بالای درخت آرام بنشست. لختی بعد از دور نوری پدید آمد و سپس صفی از حوریان بهشتی نمایان شدند. نوعروسانی شمع گرفته به دست. هر یک به آرایشی و به شکلی. لب چون یاقوت سرخ و رخ چون چراغ ماه، روشن. قامتی زیبا و حریری بر تن. رسیدند و بساط گستریدند و آواز برکشیدند و رقص و پای­کوبی آغازیدند. ماهان را صبر و قرار نمانده بود و از درخت پایین شدن می‌­خواست؛ اما سخن پیر یادش آمد و آنجا بنشست. حوریان سفره پهن کردند و خورش‌­ها و شراب­‌های گوناگون گذاردند و خوردن آغاز کردند. در این هنگام یکی از حوریان دیگری را گفت: بر سر آن درخت، آدمی­زادی هست. رو او را به بزم ما بخوان و بیاورش. حوری مهرو با صد ناز و کرشمه سوی ماهان شد و از آن لب شیرین چون بلبلی آواز در داد که فرود آی و میهمان ما باش. ماهان را صبر به در شد و یارای مقاومتش نبود. پس دست به دست حوری بداد و به سوی جمع آنان شد. لعبتی دید شکفته چون گل نرم و نازک چرب و شیرین. رخ چو سیب دل­پسند در میان گلاب و قند. تن چو سیماب در مشک لطیف و خوشبو. پس خورش­‌ها و بره­‌ها خوردن آغاز کرد و حوریان شرابی به پیمانه­‌اش ریختند و او پیاله پیاله خورد و مستی پرده­‌ی شرمشان درید. پس حوری را در بر گرفت و لب بر آن یاقوت سرخ نهاد.

چون چشم باز کرد، عفریتی دید از دهان تا پای غرق در خشم‌های خدای. گاومیشی گراز دندان چون اژدها. اهریمنی گوژپشت چون خرچنگ بوی گندش رفته تا هزار فرسنگ. بینی چون تنور خشت پزان. دهان چون پاتیل رنگرزان. باز کرده دهان چو کام نهنگ و در گرفته ماهان را به بر تنگ. پس عفریت ماهان را گفت: چنگ در من زدی تا مرا ببوسی. پس چرا نمی‌­بوسی؟ لب همان لب است بوسه بخواه. رخ همان رخ است در من بنگر. باده از دست ساقی مگیر که شراب جوشیده‌­ی بدطعم دهد تو را و هلاکت کند. خانه در کوچه‌ای مگیر که در آن کوچه، پاسبان، دوست و یار دزد باشد.

دیو این می‌­گفت و به سوی ماهان می‌­آمد و او را هلاک کردن و بلعیدن می‌­خواست. چون ماهان این بدید نعره­‌ای کشید هم­چون فریادی که طفل، گاه زادن از مادر بر می‌­آورد. اما سود نداشت و دیو بوسه‌­های آتشین بر رخ ماهان می‌­زد تا هنگام صبح که ناگاه ناپدید شد. پس ماهان خود را بیرون باغ پیر در سرزمینی پر از تیغ و خاشاک یافت. شمشادها خار شده بودند و جوی­های روشن، آب گندیده. با خود گفت: اگر پرده اندازند در می‌­یابیم که این ابلهان با چه عفریت و جنی عشق می‌­بازند. این همه نقش­‌های رومی و چینی زیبا در ظاهر و زنگی سیاه زشتی در زیر پوست. اگر پوستشان برکشیم و باطن بینیم، بوی گندی درآید هولناک. چه بسیار آن­هایی که مهره‌­ی مار خریدند و به خانه رفتند و تازه دریافتند که مار خریده­‌اند. چه بسیار آن­هایی که گمان کردند صاحب مشک شده­‌اند و به لجن­زار رسیدند.

پس ماهان از دل پاک به خدا پناه برد و سجده کرد و زاری و از خدا کمک خواست و بخشایش. در این هنگام شخصی دید درست به شکل و شمایل خویش که او را گفت: من خضر توام ای مرد! آمده‌­ام دستت بگیرم. من همان نیت خیری هستم که تو در تمام راه حفظش کردی و من صورت نیت خیر توام. آمده‌­ام دستت بگیرم و به حرم امن راهت دهم. پس دستش گرفت و به در باغی رساند. ماهان در را گشود و خود را در همان باغ دوست آزاده‌­اش دید. همان باغی که اول بار آنجا گول همال را خورده بود و به هوس سود از پی او رفته بود. پس برِ دوستان شد و راست پوشید و راست راند و خدای یگانه را شکر گفت.

 

minifeed-ad

نظر شما چیست؟