سه‌شنبه و بانوی حصاری گنبد سرخ( ۴ )

nezami

روز سه­‌شنبه که روز بهرام شاه بود و روز سیاره سرخِ بهرام، شهریار جامه‌­ی سرخ بر تن کرد و عازم گنبد سرخ ­فام خود شد و نزد بانوی سرخ­روی خود رسید و آن بانو، او را نیک بنواخت و به پرستاریش کمر دربست و خوش اوقاتی در کنار هم گذرانیدند تا اینکه شب از راه رسید و شاه از آن سیب سرخ شهدآمیز افسانه‌­ای نشاط‌­انگیز خواست و او پس از مدح و ستایش شهریار زبان به گفتن افسانه‌­ای زیبا گشود:
در ولایت روس شهری بود به زیبایی عروس و در آن شهر پادشاهی عمارت ساز کرده بود و او را دختری بود پرورده به ناز. گلرخی سروقامت، رخ به زیبایی هم چون ماه، لب به شیرینی چون شکر، خوش­رنگ و رو و زیبا؛ به جز از خوبی و شکرقندی، وجودش از هنر نیز بی­مایه نبود و از هر علمی چیزی آموخته بود و در هر فنی ورقی زده بود. جادو و افسونگری و طلسم نیز می‌­دانست و تن به ازدواج با هیچ مردی نداده بود چرا که مردی از لحاظ علم و دانش و تدبیر و رای به پای او نمی‌­رسید. خواستگاران بسیاری از اقالیم هفتگانه به خواستنش آمدند و زر و سیم و جان فدا کردند اما سود نداشت. آهوی رمیده، تن به دام هیچ صیادی نمی‌­داد و پدر چون این بدید از شوهر دادن او نومید شد و دختر نیز قصد خلوت و عزلت کرد و با کسب اجازه از پدر بر سر کوهی بلند حصار و قلعه‌­ای محکم و ستبر ساخت و بر راه پر نشیب و فراز دژ طلسماتِ عجب نهاد و دروازه‌­ی دژ را میان دیوارها پنهان کرد و پدر را بدرود گفت و به حصار خود رفت و زندگی در آن حصار را آغاز نمود و «بانوی حصاری» لقب گرفت.

از آنجا که از هنر نگارگری سررشته داشت و نقاشی ماهر بود، روزی قلم به دست گرفت و با کِلک جادویی خویش بر صفحه­‌ی سپیدی چهره‌­ی خود را به تصویر کشید و زیر آن بنوشت:
هر کَس از شهریاران که خواهان من است، می­تواند به خواستنم بیاید اما چند شرط هست که باید آن­ها را بپذیرد و انجام دهد. نخست آنکه نیکنام باشد و نیکخو و نیک­‌کردار. شرط دوم آنست که طلسمات راه را گشودن و از بین بردن تواند. سوم شرط آنکه دروازه‌­یِ پنهانیِ دژ را بیابد و از راهِ در داخل شود نه دیوار. اگر این سه شرط را به انجام رساند آن گاه من با او به قصر پدرم می­‌آیم تا شرط چهارم را به انجام رسانیم. چنانچه به سوالات من پاسخ تواند داد، شرط چهارم را نیز برده و من آنِ او خواهم شد.

تصویرهای خود را بر سر دروازه‌­ی شهر و در پیچ و خم­‌های راهِ منتهی به حصار قرار داد و خود در قلعه به انتظار شهسوارش بنشست. آن تصویر دلبری­‌ها نمود و هزاران هزار مرد نیکنام در هوای او قدم به آن راه پرخطر می‌­نهادند و هیچ یک را یارای انجام آن شروط سخت نبود.

تا آنکه جوانی از بزرگان پادشاه­زاده را چشم بر جمال بی­چون بانو افتاد و دل در گرو مهر او بست و چشم از او فروبستن نتوانست. آن راه محال و پر نشیب و فراز برای رسیدن به او٬ قدم­‌های رفتنش را سست می‌­کرد؛ اما جمال آن حوری مَه­رو صبر را بر پادشازاده‌­ی جوان دشوار می‌­ساخت؛ تا اینکه روزی به خود گفت پیش افسون چنان پری­ای نشاید که نادانسته روم که من نیز به عاقبت دیگران دچار شوم؛ چاره‌ای باید ساز کردن و حیلتی اندیشیدن. پس به نزد پیری آزموده و دانا رفت و روزگاری نزد او به علم‌­آموزی و حکمت­‌اندوزی گذراند و در پایان راز خود بر او کشف کرد و آن خضرِ راه، او را از حساب­‌های نهفته در رویارویی با بانوی حصاری آگاه کرد و چون چاره­‌جویی چاره‌­ساز شد، عزم بازگشت نمود.

پس جامه­‌ی سرخ به رنگ خون عاشق بر تن کرد و راه قلعه‌­ی بانوی حصاری در پیش گرفت و طلسمات راه نابود ساخت و ره تاخت تا به در قلعه رسید. دُهُلی به دست گرفت و با دَوال بر آن نواخت و اطراف قلعه گشت؛ آنجا که صدا بیرون می‌­آمد را کند و دروازه را یافت و وارد قلعه شد. بانوی حصاری چون او را دید ندا دادش که: ای رخنه‌­بندِ ره‌­گُشا! چون طلسم را گشادی و در را یافتی، حال به قصر پدرم رو تا شرط چهارم را به جای آوری.

سپس خود نیز شباهنگام از قلعه به سوی قصر پدر رفت و فردای آن روز پدر را گفت که بزمی بیاراید و پادشازاده را دعوت کند تا شرط چهارم بگذارند. چون همه گرد شدند، بانو وارد شد و در پس پرده بنشست و مِحَک آغاز شد. دختر از گوش خود دو گوشوار کوچک مروارید درآورد و به کنیزی داد تا آن را برِ پادشاه­زاده ببرد. چون مرد گوشوار را بدید، سه مروارید دیگر از همان جنس و عیار در کنار آن دو گذاشت و پنج مروارید به سوی بانو فرستاد. دختر چون پنج مروارید را بدید، مُشتی شکر بر آن افزود و به نزد مرد فرستاد و پادشاه­زاده شیر به آن شکر افزود و آن را از کنیزک به بانوی حصاری فرستاد و بانو چون شیر را دید آن را نوشید و هر آنچه مرواری در ظرف مانده بود سنجید و همان عیار داشت که ابتدا او را بود.

بانو چون این بدید، انگشتری خود از دست درآورد و به پادشاه­زاده فرستاد؛ او انگشتر در دست خود کرد و گوهری بی‌­همتا برای دختر حصاری فرستاد. بانو چون آن گوهر بدید همتای آن را جستجو کرد و از میان سنگ‌­های گردنبندی‌اش، گوهری چون آن گوهر یافت و به پادشازاده فرستاد. پادشازاده چون گوهری همتای گوهر خود دید سنگی آبی رنگ در کنار آن دو گوهر گذاشت و به بانو فرستاد و دختر چون این بدید خندید و پدر را گفت: خیز و کار من بساز که بر بخت خود بسی ناز کردم و حال، بخت‌بین که چگونه با من یار است و چه نیکو یاری مرا در اختیار. همسری یافتم که هم سرِ او نیست کسی در دیار و کشور او.

پدر راز آن پرسش‌­ها را از فرزند خویش جویا شد و دختر پاسخ داد:
چون دو مروارید کوچک برِ او فرستادم، او را گفتم که دنیا دو روز است و بی‌­ارزش است و گذران. چون سه مروارید دیگر بر آن گذاشت و نزد من فرستاد، خواست مرا بگوید که اگر پنج روز باشد نیز گذران است و بی­‌ارزش. من شکر بر مروارید ریختم و او را گفتم دو روزه زندگی دنیا به شهوت و گناه می‌­گذرد و او شیر بر آن آمیخت و مرا گفت که اگر پرهیز و راه خدا پیشه کنی، کامت شیرین می‌­شود. من چون آن شیر نوشیدنم خود را در برابر علم او کودک شیرخواره­‌ای دانستم.

چون انگشتری خود به او دادم به نکاحش رضا دادم و او چون گوهری به من فرستاد خواست بگوید که وجودش چون گوهر است و همتایی بر او یافت نمی‌­شود. من اما گوهری هم­سنگ آن از گردنبندی خویش گشودم و بر او فرستادم و او را گفتم که من همسر توام و چون جفت شدیم و گوهر دیگری چون گوهر من نیافت، سنگی آبی رنگ در کنار دو گوهر گذاشت تا مِهر و عشق ما از بیمِ چشمِ بد در امان باشد.

و این گونه بود که پادشاه­زاده و بانوی حصاری به وصال هم­دیگر رسیدند و سالیان سال به ناز و به کام در کنار هم زیستند.

راه عشق ار چه کمین­گاه کمانداران است
هر که دانسته رود، صَرفه ز اعدا ببرد

minifeed-ad

نظر شما چیست؟