شهردار لایق

microphone

قرار بود انتخابات انجمن شهر جریان پیدا کند. اعضای برجسته دو حزب در دو طرف روبروی هم نشسته بودند پروپاگاندا (تبلیغات) در خانه‌ها، قهوه خانه‌ها، کوچه‌ها و بازارها خاتمه یافته و کار دستجات به سخنرانی در میدان‌های عمومی رسیده بود. رقبای نامزدی انتخابات از یک طرف “بشیرخان” استوار بازنشسته سررشته داری و از طرف دیگر “کاظم خان” بقال بود.

بشیر خان که سال‌‍‌های سال دیسیپلین دیده، فرمان داده و فرمان شنیده بود، روال خاصی داشت و این روزها کار و کاسبی خود را با استفاده از اطلاعات سررشته داری آغاز کرده و با یک اشاره حساب مداخل و مخارج را تعیین و بررسی می‌کرد. از تنها مدرسه قصبه (که اولین تقاضای مردم آن شناخته شدن بعنوان “شهرستان” بود.)  یک میز فکسنی آورده و در میدان گذاشته بودند و یک لیوان و تنگ آب هم روی آن قرار گرفته بود .

دو رقیب پهلوی هم پشت میز ایستاده به نوبت داد سخن می‌دادند. اول از همه وقتی بشیرخان پشت میز رفت با لحن بخصوصی خطاب برقیب خود گفت:
– بفرمایئد ” کاظم خان” اول شما حرف بزنید.
کاظم خان: استغفرالله ، ما چیکاره هستیم. فعلاً شما حرفاتونو بزنین.
بشیرخان که سه دوره ریاست انجمن شهر را عهده دار بود با نازشتری و تبختر خاصی راه افتاد و مردم را مورد خطاب قرار داده و گفت:
– هموطنان عزیز ! …. سه دوره ریاست انجمن شهر را به من التفات کردید، من هم با مساعدت خودتان تا آنجا که توانستم این وظیفه را با شایستگی به پایان رساندم. اکنون در آستانه انتخابات جدید هستیم، نمی‌گویم باز هم مرا انتخاب کنید زیرا از کار زیاد، خسته شده‌ام ولی با اصرار همشهریان گرامی آماده خدمت مجدد شدم. حال میل شماست که باز هم به من افتخار خدمت دهید یا به دیگری (با گوشه چشم به کاظم خان اشاره کرد)  بهرحال می‌خواهم درباره اینکه یک شهردار و رئیس انجمن شهر باید چه شرایط و وظایفی را عهده دار باشد با شما صحبت کنم .

در درجه اول یک نفر شهردار باید، تجریه آموخته ، استخوان‌دار و جا افتاده باشد.( به استثنای این دو نامزد رقیب، باقی اعضاء عموماً جوان بودند )  این کار مشغله‌ای خسته کننده و عذاب آور است به همین مناسبت نیز کسانیکه موهای سرشان ریخته و صاحب دندانهای مصنوعی، بدن لقلقو، دست و پای لرزان و لاغر هستند مناسبتی برای کار ندارند. ( کاظم خان بقال، چهارده سال از بشیر خان بزرگتر بود. موهای سرش ریخته و دندانهای مصنوعی داشت ) یک چنین شخصی باید پنجاه تا پنجاه و پنج ساله باشد (خودش وارد پنجاه و دومین سال عمر شده بود).  اگر کسی را انتخاب کنید که اطلاعاتی در امور نظام وظیفه و قوانین و مقررات کشوری نداشته باشد نمی‌تواند کاری برای شما انجام دهد. (در سراسر قصبه احدی به اندازه او از امور نظام اطلاع نداشت و کسی نمی دانست قانون چگونه چیزی است؟ پوشیدنی یا خوردنی.)

من نمی‌گویم مرا انتخاب کنید ولی توصیه می‌کنم دقت کنید و متوجه باشید کسی که حساب و کتاب سرش نمی‌شود انتخاب نشود (کاظم خان سواد نداشت و حساب درآمد و خرج بقالی را با همان “سیاق” سابق و با کمک چرتکه راه می‌انداخت). رئیس شهرداری به تمام سوراخ سنبه‌ها سرکشی می‌کند، اگر کسی را انتخاب کنید که در تمام عمر خود یک بار کراوات نزده یا زانوی شلوارش دومتر جلو آمده باشد پاک آبروی قصبه ما را خواهد برد. (در قصبه غیر از بشیر خان احدی کراوات نمی‌زد و شلوار اتو شده بپا نمی‌کرد).

چه خوب که کلاهش هم مثل کلاه من باشد (کلاهش را برداشته بجماعت نشان داد) من نمی‌گویم مرا انتخاب کنید ولی سفارش می‌کنم که رئیس انجمن شهر شما باید دارای مشخصاتی باشد که یادآوری کردم .
بشیرخان میز خطابه را ترک کرد. دهاتی‌هایی که دور تا دور میدان قصبه گرد آمده‌بودند ضمن کف‌زدن‌های ممتد، فریاد زدند:
–  کاملاً صحیح است، حق با بشیرخان است …

نوبت به کاظم خان رسید. پشت میز آمد و شروع بصحبت کرد :
– آقایان من نمی‌توانم مثل تیشه همه‌اش طرف خودم بریزم، بشیرخان همه چیز را به شما حالی کرد (اشاره به رقیب) عقیده دارم رئیس انجمن شهر باید دندان‌های ثنایایش طلائی باشد (دندانهای ثنایای بشیرخان طلائی بود).باز هم اشاره به او کرد…. چشم رئیس انجمن شهر حتماً باید زاغی باشد. (جماعت شروع به خنده و قهقهه کردند).با انگشت برای سومین بار اشاره به بشیرخان کرد: روی گونه چپش هم یک خال داشته باشد (بشیرخان از شدت ناراحتی مثل چغندر سرخ شد) رئیس انجمن شهر مثل این مومن، اولاً باید یک چوب تعلیمی در دست و ثانیاً یک عینک روی دماغ داشته باشد (دهاتیها از خنده روده بر شدند). اسم رئیس انجمن شهر باید “بشیر” باشد. کاظم خان از پشت میز پائین آمد. دهاتی‌ها در حالیکه از خنده دست روی شکم گذاشته بودند، قهقهه می‌زدند و بشیرخان هم گوشه‌های سبیل خود را می‌جوید .

قرار بود این برنامه، روز بعد عیناً تکرار شود. روز بعد عده ای که پای میز بشیرخان جمع بودند تعدادشان از هوادران کاظم خان بیشتر بود. بشیرخان نزاکت سیاسی را مطلقاً کنار گذاشته از وصله های لباس و طرز آرایش سر و صورت کاظم خان حرف میزد، طوری که قضیه سفاهت و حماقت و نفهمی کاظم‌خان دهان بدهان گشت. روز بعد دو برابر روزهای قبل در میدان ازدحام برپا شده بود . اول بشیرخان با عصبانیت وجدیت و قدم‌های شمرده پشت میز رفت و چنین گفت:
هموطنان. اکنون دیگر مجبور هستم پرده ها را کنار زده قفل از دهان بردارم .آیا کسی هست نداند این مرد در دوران کلانتری خود چه بلاها سر مردم آورد؟ اگر خاطرتان باشد تا چند سال قبل هر کس از هر جا به این قصبه پا می‌گذاشت یک راست به منزل او میرفت، علت این کار چه بود؟ علت این بود که “امینه خانم” دو شبانه روز در باغ پشت منزلش برای مهمانان میرقصید!
دهاتی‌ها: همنطور است… کاملاً صحیح است .
– هموطنان! آیا اطلاع دارید آنچه بعنوان فطریه در سالهای گذشته از این و آن دریافت می‌کرد کجا می‌فرستاد؟ آیا می‌دانید این مرد که امروز خود را نامزد ریاست انجمن شهر کرده چهار زن بخانه خود آورده است؟
یک عده از دهاتی‌ها:  هوووم. عشقشه…‌
صداها بلند تر شد:
– هموطنان عزیز  این شخص قبل از آنکه کلانتر شهر شود جز یک دکان بقالی کوچک چیز دیگری نداشت و همه می‌دانید چگونه درعرض ده سال صاحب نصف این قصبه شده است .
صدای چند نفر بطور مسخره‌آمیزی از میان جمعیت بگوش رسید:
– یارو لیاقت و توانائی داشته خب!
– هموطنان، حقایق شنیدنی دیگر زیاد هست، اما من بیش از این حرفی نمی‌زنم و اکنون دیگر بسته بمیل شماست که او را یا مرا انتخاب کنید .
صدای یک کف زدن ممتد در میدان پیچید . نوبت مال کاظم خان بقال بود وی در حالی که زیر سبیلی می‌خندید سنگین سنگین طرف میز راه افتاد و انگار که در قهوه خانه حرف میزند با ارامش و خونسردی شروع بصحبت کرد: هرچه بشیر خان گفتند البته صحیح است. نه یک وجب زمین دارد و نه یک جفت گاو، آدمی بسیار با ناموس، ده لیره اندوخته هم ندارد. اگر یک شب تصادفاً مهمان ناخوانده‌ای بخانه‌اش بیاید حتی لحاف و تشک هم برای خوابیدن او نخواهد داشت اما در‌باره خودم ، همانطوریکه او اظهار داشت روزیکه بکلانتری انتخاب شدم ده لیره نداشتم و حالا اندازه دویست و پنجاه مزرعه زمین دارم. خدا را شکر که پول هم بحد کافی دارم. او شلوار اتو کرده دارد، ژآکت دارد، کراوات و عینک دارد. من سواد و خط ندارم و شما همه چیز را می‌دانید.

نطق‌ها بپایان رسید و مردم پراکنده شدند. قرار بود دو روز دیگر انتخابات عملی شود. دوستان و هواداران کاظم خان بقال مشهور به “کاظم کلانتر” در مغازه دور او جمع شدند.
چکار کردی پس کاظم خان؟ اون چه جور حرف زدن بود؟ تو این بشیرخانو فرشته‌ش کردی… مگه یارو تو رو خریده بود؟
کاظم خان غش غش میخندید:
– ای بابا، کی میدنه نتیجه چی میشه؟
– آخه تو دویست و پنجاه هزار مزرعه و دوست گوسفندت کجاس؟ تو از بابات فقط یه جفت گاو ارث برده بودی… تو کی” امینه خانم” را واسه مهمونات رقصوندی؟

کاظم خان بتمام این مزخرفات چنین جواب داد:
– پاشید آقایون. بریم نتیجه انتخابات رو بپائیم .
انتخابات بانجام رسید . بشیر خان باندازه یک چهارم کاظم خان هم رای نداشت . دهاتی‌هایکه برای رای دادن می‌رفتند، بهم می‌گفتند:
ما جاده لازم داریم، آب لازم داریم، گاو آهن لازم داریم، بذر و شخم لازم داریم این بشیر چه خیری برای قصبه داره؟… احمق هیچی نداره، اصلاً راه زندگی رو بلد نیس، حتی از رقصوندن یک زن عاجزه، راه و رسم پذیرائی از یه مهمونو نمی دونه، کاری ازش ساخته نیس، رای تون رو به کاظم خان بدین .

از آن سال به بعد کسانی که در مبارزات انتخابی نامزد می‌شدند ضمن سخنرانی‌های خود چنین اظهار می‌داشتند:
– هموطنان!  پانصد گاو نر، چهار جفت گاو آهن و چهار زن شرعی دارم ، صاحب پانصد مزرعه هستم و هفته‌ای یک زن را می‌توانم حسابی برقصانم و تمام این مزایا را فقط طی 6 ماه در سایه لیاقت و کاردانی خود دست و پا کرده‌ام .

منبع نقل داستان : کتاب حضرت فیل

 

minifeed-ad

نظر شما چیست؟