آقادار

آقادار

اصغر سقا آدم تنهایی بود؛ زن و بچه‌­ای هم نداشت. اگر کاری نداشت، صبح تا غروب، توی ده، توی قهوه‌­خونه، مسجد و سقاخونه می­‌گشت. خونه­‌اش بیرون ده، تک افتاده بود. بعدِ زنش، اون خونه­ درندشت، با زمین و باغِ دور و برش دیگه صفایی نداشت؛ سوت و کور بور؛ کسی هم نمیومد اون طرفا خونه‌­ای و باغی و مزرعه‌­ای بسازه، چون از ده دور بود و جایی هم مثل قهوه­‌خونه و مسجد نداشت که مردم رو جمع کنه.

کارش این بود که صبح زود پس از انجام دادن کارهاش بره ده قهوه‌­خونه‌ی ذبیح‌­الله، بشینه تا لنگ ظهر. بعد مسجد و نماز و چرتی و بعدازظهر هم برمی­‌گشت خونه‌­اش. شب‌های جمعه هم که سقاخونه چندتا مشتری داشت، همون­جا می­موند. محرم هر سال هم آب می­‌داد دست مردم و شد اصغر سقا.

اما پاییز و زمستان وضع فرق می­کرد؛ بعضی روزها هوا بارونی بود و بعد از بارون هم راه گلی، نمی‌­شد رفت ده؛ این بود که فصل بارون و سرما تنها هم‌­دمش گاوش بود و چند تا مرغ و خروس. ولی تنهایی بدجوری فشار می­‌آورد، حوصله­‌اش هم سر می­رفت. چقدر الکی تو زمین و باغ قدم بزنه، چقدر بخوابه، کاری هم به آن صورت نداشت.

یک روز مثل همیشه دم در روی پله نشسته بود، تنهای تنها. چپق می‌­کشید، کمی دون ریخت جلو پاش برای مرغا، کمی هم روی چکمه؛ خوشش می‌اومد مرغ و خروس دور پاهاش دون می­خوردن و به چکمه نوک می­زدن.

یاد زمانی افتاد که زنش، تنها هم­دمش، زنده بود. سرِ ناشتایی کلی با هم حرف می­زدن و بگو بخند داشتن. بعد یه عمر زندگی، حالا تنها  و بی­کس توی خونه بود. یاد بهار و تابستون افتاد، یاد قهوه­‌خونه‌­ی شلوغ و پر دود و شب جمعه‌ی سقاخونه. بغض گلوش رو گرفت و به بی­کسی خودش فکر می­‌کرد، به این­که چه کنه تا از تنهایی در بیاد.

یکی دو ماه از پاییز گذشته بود که مردم می­دیدن نصفه شب بیرون ده وسط باغ اصغرسقا نوری سوسو می­زنه و بعد چند دقیقه دوباره محو می­شه، همیشه نه، گاهی. اوایل بی­خیال بودن اما کمی که گذشت حساس شدن، حرفش توی ده پیچید، طبق معمول پیاز داغش هم اضافه شد که نور سبز هست و هر شب قوی­تر میشه و … .

ـ حتما خود اصغرسقا هست، کاری داره می­ره تو باغش.

ـ آخه نصفه شب چی کار داره، اونم تو این هوای سرد؟!

یک روز آفتابی بعد از یک هفته، سر و کله­ی اصغرسقا پیدا شد، اومد پایین توی ده. رفت قهوه­‌خونه با چکمه و سه من گِل چسبیده بهش، بغل دست شیخ حسن نشست.

ـ ذبیح! یه چایی بیار.
شیخ حسن: اصغر! چند وقته که تو باغت بعضی شبا نورایی میاد. یکی دو شب تو هفته، چند دقیقه میاد و می­ره. ببینم، تو هستی می­ری تو باغ؟
ـ کدوم نور؟ من که چیزی ندیدم، تازه نصفه شب تو این هوای سرد، چرا برم؟! روز هم چند دفه بیشتر نمی‌­رم.
ـ پس اون چیه ما می‌­بینیم؟!
ـ نمی‌­دونم. من تنهام و ترسو. شب در و پنجره‌­هارو می‌­بندم و صبح تا آفتاب درنیومد، بیرون نمیام.

موضوع جدی شد. چی می­تونه باشه؟! جمعیتِ توی قهوه­‌خونه که تا حالا ساکت گوش می‌­دادن، حالا کلی پچ‌­پچ می­‌کردند.

ـ شیخ حسن: ببین، امشب دوشنبه‌­شب هست و نور حتما میاد. ببین چیه. این یه ماهه همش تو باغت هست. فردا حتما بیا برامون تعریف کن.

فردا همه توی قهوه­‌خونه منتظر بودن که اصغرسقا بیاد. اما مگه میاد. هر دقیقه به جمعیت قهوه‌­خونه اضافه می­شد؛ دم در کنار خیابون هم زنا و بچه‌­ها نشسته بودند؛ مگه سالی چند بار خبری داغ توی ده پیش میاد؟ هر کسی یه چیزی می‌­گفت و نظری می­‌داد. یکی می­‌گفت روحه، یکی دیگه می‌­گفت از ما بهترون هستن. خلاصه، همه یه چیزی روش اضافه می‌­کردن و تحویل دیگری می‌­دادن.

دیگه داشت نزدیک ظهر می­‌شد؛ اما هنوز خبری نشد. حوصله‌­ی همه سر رفته بود و حرف زدن به غرغر کردن تبدیل می­‌شد. تا این­که شیخ حسن گفت: این جور نمیشه، باید خودمون بریم؛ شاید اتفاقی برای اصغر افتاده که خبری ازش نیست.

مردم که دنبال راه فراری ازین بلاتکلیفی بودن، همگی بلند شدن و راه افتادن طرف خونه­‌ی اصغرسقا. وقتی که رسیدن، اصغر را دیدن که وسط باغ کنار یک نهال افرا نشسته و گریه می­کنه.

ـ اصغر، اصغر، چی شده؟ چرا گریه می­کنی؟ چیزی بگو آخه.

هر چی می‌­پرسیدن، اصغر همون جور ساکت بود و گریه می­کرد و جوابی نمی­داد. یکی آب‌­قند آورد و دادن به اصغر. حالش کمی جا اومد.

ـ تا نصفه شب منتظر موندم ببینم چیه. فکر نمی­کردم خبری بشه. بلند شدم چراغ رو خاموش کنم و بخوابم که دیدم وسط باغ درست همین جا نوری دیده میشه. از پشت پنجره چیزی نتونستم ببینم. با ترس و لرز رفتم تو باغ. آهسته قدم برمی‌­داشتم. موهام از ترس سیخ شده بود. قلبم داشت از سینه می­‌زد بیرون. نزدیکش شدم، پیرمردی چراغ به دست کنار این نهال ایستاده بود. من نه می‌­تونستم حرکتی بکنم و نه حرفی بزنم. تا حالا این نهالو این دور و برا ندیده بودم. فقط تو ده پایین تو امام­زاده، درخت افرایی هست که مردم بهش دخیل می­بندن. پیرمرد خواست بره که نگاهی به من کرد و گفت: اصغر، مواظب یادگار من باش.

پچ­‌پچ ها بالا گرفت و زن­ها بیشترشان «آقاجان» گویان گریه می­‌کردن. شیخ حسن گلویی صاف کرد و گفت: این مسأله بی‌­حکمت نیست. نباید شوخی بگیریم. اون پیرمرد هم آدم معمولی نبوده و منظوری ازین کار داشته. مگه ما همیشه دلمون نمی­خواست که زیارت­گاه و امام­زاده‌­ای داشته باشیم تا دیگه نریم ده پایین. پیر نورانی و ریش­‌سفیدی این نهالو به یادگار گذاشته تا ما دورش جمع بشیم و به یادش باشیم. مردم صلواتی فرستادن و دست­های اصغر رو گرفتن و بلندش کردن و بردنش به خونه.

نهال افرا دیگر داشت درخت می­شد. اصغر خیلی ازش مراقبت می‌­کرد؛ دور و بر درخت رو مرزبندی کرد. با یک دست، کوزه‌­ی آب رو زیرش گرفته بود و با دست دیگرش برگ­های لطیف و پهنش رو نوازش می‌­کرد. به شاخه‌­هاش نگاه می‌­کرد و به دخیل‌­هایی که بهش بسته بود. بیرون باغ آن طرف پرچین، یکی دو تا خانه بود و طرف دیگر باغ، حسینیه‌­ی محل.که می‌خواستند کنار مسجد بسازن، آوردن بالاتر نزدیک نهال که حالا شده بود « آقادار ». نسیم خنکی می‌­زد و برگ­‌های آقادار تکان می‌­خوردن.

ـ ها، چیه؟ خوشحالی؟ یادته تو کوه بودی، خیلی سردت بود، پوستت ترک برداشته بود، دورِ ریشه‌­هات اصلا خاک نبود و سنگی رو محکم بغل کردی تا نیفتی. یادته چه مکافاتی کشیدم تا بیارمت پایین. اینجا گرمه، کلی خاک هم داره و بارون هم خاک دورِ ریشه‌­هات رو نمی­شوره. اصلا من دیگه نمی­ذارم سختی بکشی. من و تو باید هوای هم دیگه رو داشته باشیم.

 

minifeed-ad

نظر شما چیست؟