چهارشنبه و گنبد سبز فیروزه‌ای ( ۵ )‌

گنبد زرد

چون روز چهارشنبه فرا رسید، بهرام جامه­‌ی پیروزه به تن کرد و عازم قصر پیروزه‌­ای رنگ شد و شب هنگام از بانوی قصر خواست تا آیین بانوانه به جای آورد و از راه عشق­بازی، داستانی به دلنوازی او گوید و آن غنچه‌­ی گل­گشاد سروافراز بر برگ گل خود شمامه‌­ی قند بست و پس از زمین‌­بوسی و مدح شاه، سخن آغاز کرد که:

سه‌شنبه و بانوی حصاری گنبد سرخ( ۴ )

nezami

روز سه­‌شنبه که روز بهرام شاه بود و روز سیاره سرخِ بهرام، شهریار جامه‌­ی سرخ بر تن کرد و عازم گنبد سرخ ­فام خود شد و نزد بانوی سرخ­روی خود رسید و آن بانو، او را نیک بنواخت و به پرستاریش کمر دربست و خوش اوقاتی در کنار هم گذرانیدند تا اینکه شب از راه رسید و شاه از آن سیب سرخ شهدآمیز افسانه‌­ای نشاط‌­انگیز خواست و او پس از مدح و ستایش شهریار زبان به گفتن افسانه‌­ای زیبا گشود:
در ولایت روس شهری بود به زیبایی عروس و در آن شهر پادشاهی عمارت ساز کرده بود و او را دختری بود پرورده به ناز. گلرخی سروقامت، رخ به زیبایی هم چون ماه، لب به شیرینی چون شکر، خوش­رنگ و رو و زیبا؛ به جز از