یک‌شنبه و بانوی گنبد زرد ( ۲ )

گنبد زرد

روز یکشنبه بهرام قصد گنبد زردِ هم­چون آفتاب کرد. جام زرین به دست گرفت و تاج زر به سر نهاد و عیش راند. چون شبِ خلوت­ساز از راه رسید، بهرام­شاه از رومی عروس چینی نازِ خود تقاضای افسانه‌­ای کرد و او نیز اطاعت شاه نمود و در آن گنبد، آوازی خوش ساز کرد و قصه‌­ای را چنین آغاز٬ که:

در شهری از شهرهای عراق, شهریاری بود عالم افروز. شاهی که از قدرت و جمال و هنر چیزی کم نداشت مگر یک عیبِ بزرگ و آن غم و اندوه و دلتنگی او بود که شیشه­‌ی آسمان جوانیش را تیره نموده بود. منجمانِ قصر شاهی سال‌ها قبل در طالع او چنین خوانده بودند که برای او از طرف زنانش خصومتی پیش خواهد آمد. از این روی، مدتی از بیم ضرر، تنهایی پیش گرفت و چون جانش از تنهایی به تنگ آمد کنیزکانی اختیار کرد و آنها را به مهر نواخت؛ اما هر یک از آنها در طی هفته‌­ای پا از گلیم خویش بیرون می‌­گذاشتند و نافرمانی و سرکشی آغاز می‌­کردند و خیال خاتونی مغزشان را پر می‌­کرد و گنج­‌های قارونی از شاه می‌­خواستند و بدین‌­ترتیب هر کنیز بیش از یک هفته در قصر وی دوام نمی‌­آورد و او کنیز را بیرون می‌­کرد و کنیز تازه­‌ای اختیار می­‌نمود و در طی سالی هزاران کنیز می‌­آمد و می­رفت و هر یک، هفته­‌ای بیش نمی­‌ماند و شاه دلیل این نافرمانی و بی­‌مهری زنان را نمی‌­دانست.

دلیل این نافرمانی آن­ها، عجوزه پیرزنی از خدمتکاران قصر شاهی بود که جز خود، ندیم و خادمه­‌ی دیگری را نمی‌­توانست پذیرفتن و هر عروس نویی که در قصر وارد می‌­شد، او سحر و افسون به گوشش می­‌خواند و زنان را فریب می­‌داد که زیبا خاتونِ نازداری چون تو چرا در بند خدمت شاهی باشد که تو خود خداوندگار قصر توانی بود و بدین ترتیب باد غرور و منیّت، مغز زنان را پر می‌­کرد و هفته‌­ای بیش در آن قصر ماندن نتوانستند.

شاه روزهای حیات خود به تنهایی و دلتنگی می­‌گذراند و زنی در خور عشق خود نم­ی‌یافت. در حالی که تنها دوای درد او مهربانی بود و وفا. تا این که روزی از روزها شاه از رسیدن کاروانی از کنیزکان زیبا مطلع شد و طبق عادت همیشه برای خرید کنیزکی مَهرو راهی بازار شد. در میان کنیزکان دختری بود از ولایت چین، کنیزی چون پری، پر نور چون ستاره­‌ی سحری، لبش چو مرجان و دندان­‌ها چون مروارید، آفتاب‌­رو و شکر­ریز. شاه چون جمال او بدید، از میان تمام کنیزکان٬ او را خواستار شد و از برده‌­فروش احوالش را پرسید. برده فروش پاسخ داد:

جمیله، کنیزیست به غایت زیبایی که از کمال اخلاق و خوبی رفتار، خللی در او نیست و هیچ عیبی ندارد جز یکی و عیب او این است که دل به وصال هیچ مردی نمی‌­دهد و دوست نمی­‌دارد دست کَسی به او بخورد. هر که صبحگاه او را می‌­خرد شباهنگام پَسَش می‌­آورد. از این روست که با تمام جمال و خوشخویی، خریداری ندارد.

شاه چون این سخن بشنید قصد خرید کنیزکی دیگر از آن کنیزان را نمود اما جز آن مهروی پری‌­چهر به دیگری اندیشیدن نتوانست. نه از کنیز شیرین‌­رو سیر می‌­شد و نه عیبش را تحمل می‌­توانست کرد. عاقبت عشق چیره شد و تن به خرید کنیزک داد و درِ یک آرزو را بر خود بست و ماری را کُشت و از اژدهایی برَست.

آن پری‌رو را به قصر خویش آورد و نیک بنواخت و او نیز به زیر پرده­‌ی لطف و مهر شاه خدمت شهریار نگاه داشت و چون غنچه، مهربان در پوست بود و دوست بود و خانه‌­داری نیکو بود و معتمدی مُشفق. گرچه شهریار، مقام و منزلتی بلندمرتبه‌­اش داده بود، چون سایه‌­ی زیر پای متواضع بود و فروتن. تا اینکه عجوزه­‌ی خدمتکار از راه رسید و در قصر، بانویی دید به کمال زیبایی و مهربانی و اخلاق پسندیده و دل شاه را  در گرو محبت او دید و دیدنش را تاب نیاورد و حیلت آغازیدن گرفت و زبان به فریب آن مهرو گشاد، اما پیش موسی ساحری کردن را سود نبود و فریبش در کنیزک نگرفت و شاه چون عتاب کنیز را دید٬ پی برد که این جادوی پیرزن تمام کنیزکان را فریب می‌­داد و او را از قصر خود بیرون کرد.

روزها می‌­گذشتند و هر روز مهر شاه به کنیز و عشق کنیز به شهریار فزونی می‌­یافت٬ اما شاه صبر و خویشتن­داری می­‌کرد و سخنی از وصل به زبان نمی­‌آورد. تا اینکه شبی آتشی در دل آن دو مهربان افتاد و شاه زبان به سخن گشود که:
ای سرو قامت ماهروی من، از تو یکی نکته پرسیدن می­‌خواهم. قسم یاد کن که راستش را بگویی، که من راستی از زنان کَم شنیده­‌ام و راستی است بنای عشق مرد و زن. شنیده­‌ای که بلقیس و سلیمان(ع) را کودکی شد، دست­کَج و پاکج. سلیمان به خدمت جبرییل(ع) شد و از او پرسید راز این نقص را و او پاسخ داد: ناراستی‌­ای میان تو و همسرت رفته. آن را جستجو کن و بیاب و راستش را بگو تا فرزندت صحت یابد. او به نزد بلقیس رفت و از او راستی خواست و بلقیس اعترافی نمود و دست کودک راست شد. سپس بلقیس از سلیمان راستی خواست و او رازی را فاش ساخت و آن هنگام پای کودک راست شد و صحت یافت. پس می­‌بینی که راستگویی و درستکاری بر هر زن و شویی واجبست. پس زبان بگشا و به من راستش را بگو که از چه روی از وصال من سر باز میزنی.

کنیز چو این سخنان بشنید زبان بگشود و پرده از بیماری و زردرویی خود برداشت که:
در میان بستگان ما صفتی هست موروثی در تمام زنان که همه زردروی و بیمارند و چون دل به مردی بسپارند و عروس او شوند همه به گاه فرزند آوردن و زادن از دنیا می‌­روند. من چگونه تن به مرگ خود دهم و این عسل زهرآلود را بنوشم؟ این است راستِ قصه­‌ی من. حال تو نیز چون سلیمان راستش را بگو که چرا زنان را طرد می­‌کنی و زود از آن­ها سیر می‌­شوی و راستشان نمی‌­دانی؟

شاه پاسخ داد: از برای آن که هیچ یک از زنان با من نفسی مهر نورزیدند. همه در بند کار و راحت خویش بودند. نیک آغاز کردند و بد تمام. چون راحتی دادمشان٬ هدیه دادمشان، دردشان را دوا شدم، خدمتم فراموششان شد و جور کردند و برفتند. بر زن ایمن نتوان بود که او چون پر کاه است در برابر باد، بی ثبات. اگر زر ببیند و ثروت راضیست. تا جوان است و زیبا خامست. آنگاه که پخته شود و تجربه اندوخته، دیگر عجوز پیری شده که کَس میل وصالش نکند. هیچ یک از این کنیزکان را خدمتکار و مهربان ندیدم. تا تو آمدی و راستی آغاز کردی. تنها تو را دیدم که به شرط خدمتِ من قیام کرده­‌ای و دم به دم بر خدمت می­‌افزایی. با اینکه با تو در عین بی­کامی‌­ام٬ اما بی‌تو لحظه­‌ای چشم بر هم زدن نتوانم.

شاه تمام این سخنان بگفت اما در کنیز نگرفت و  همچنان روزگار را در صبر و خودداری می‌­گذراند و آتش عشقش هر روز شعله‌­ورتر می‌­گشت. تا اینکه آن عجوز پیر را از راز شاه آگاهی افتاد و فهمید که شهریار دل در گرو دختری دارد بدون اینکه به وصال رسیده باشد. پس حیلتی آغاز کرد و با شاه در میانش گذاشت که: تو می­‌توانی حسادت بانویت را برانگیزی. کنیزی دیگر در خانه بیاور و مقابل چشمانِ بانویت او را بنواز و در آغوش بگیر و اوقاتت را با او بگذران تا رام شود.

شاه چنین کرد. کنیزی به خانه آورد. دلش با آن بانوی پری­‌چهر خود بود؛ اما اوقاتش را با کنیز تازه خرید می‌­گذراند. وقت دلتنگی و نیاز به بانوی خود پناه می‌­برد و وقت عشرت به کنیز تازه خرید. اما احوال آن بانوی چگونه بود؟ از رشک‌دادن شاه آتش غبار غیرت بر رخسار چون مهش نشسته بود اما صبر پیشه کرده بود. اما عاشق را صبر چه سود؟ تا اینکه شبی از شبها شاه را به خلوت خویش تنها یافت و نزد او رفت و سخن آغازیدن گرفت که:

ای شهریار خسروِ فرشته‌­نهاد! چرا با من این گونه می‌­کنی؟ چرا در صبح هنگام آشنایی مرا نوش محبت دادی و بنواختی و در آخر مانند شام٬ سرکه فروشی و تلخی آغازیدی؟ گیرم از من نخورده گشتی سیر، چرا به دست رشک رقیبم دادی؟ اگر قصد جان مرا داری با شمشیر خودت مرا بکش که آن برای من عین حیات است. هر چه خواهی کن ولی به دست رقیبت دیدنم را تاب نیست. لب بگشا و راز با من گو! از چه روی این کردی؟ بگو و آنگه من قفل این خودداری می­‌شکنم و آنِ تو می‌­شوم و مرگ را به جان می‌­خرم چرا که تو را از جانم دوست‌­تر می‌­دارم.

شاه از آنجا که دل در گرو او داشت لب به سخن گشود و گفت: از اشتیاق خود گفتی٬ ازحال من نگفتی. آرزوی تو افروخت مرا، شکیباییم سود نداشت تا پیرزن دوا بشناخت و چاره‌­ای ساز کرد و او این راه را پیش رویم نهاد. گرچه سختم بود و آزار تو چون زهری بود بر جانم؛ اما صبر کردم و آنچه گفت را انجام دادم.

چون فریب­کار را شناختند، او را به جزای عملش رساندند و شاه قفل گنج گهر گشود و به وصل بانوی خود رسید و نه تنها مرگی در پی نداشت که زرد رویی او برطرف شد و صحت یافت و سال‌­های سال در کنار شهریار زندگی کرد و کامکار و شادکام بود.

(آنچه خواندید٬ داستان دوم ۷ پیکر نظامی است. شما می‌توانید داستان اول را در اینجامطالعه بفرمایید. )

minifeed-ad

نظر شما چیست؟