شعبان

شب

شب بازی فوتبال بین برزیل و کلمبیا بود. از بازی کشورهای آمریکای جنوبی خوشم میومد. آنتن تلویزیونمون اشکال داشت و سر بازی فوتبال، حال­گیری بود. قرار شد برم خونه‌ی پسرداییم؛ تخمه و پفیلا هم که یه پای مجلس بود؛ یک کیلو تخمه خریدیم. هیجان بازی به اندازه‌­ای بود که سه تایی اون همه رو خوردیم و نفهمیدیم کی تموم شد.

بازی که تموم شد و حواسمون سر جاش اومد، دیگه نتونستیم تو اتاق بمونیم؛ رفتیم ایوون نشستیم. ساعت دو شده بود. پسردایی حسین که خواب­ آلوده بود و چشاشو به زور باز نگه داشته بود، گفت: همین جا بخواب. الان دیگه نرو. دیر وقته. اون یکی دیگه، اسلام، با صدای تو دماغی و سرماخورده خندید و گفت: این شعبان ها. مگه می­تونه الان تو این تاریکی بره تا بالا محله، خونه‌­ی خودشون. همین جا بخواب.

آقادار

آقادار

اصغر سقا آدم تنهایی بود؛ زن و بچه‌­ای هم نداشت. اگر کاری نداشت، صبح تا غروب، توی ده، توی قهوه‌­خونه، مسجد و سقاخونه می­‌گشت. خونه­‌اش بیرون ده، تک افتاده بود. بعدِ زنش، اون خونه­ درندشت، با زمین و باغِ دور و برش دیگه صفایی نداشت؛ سوت و کور بور؛ کسی هم نمیومد اون طرفا خونه‌­ای و باغی و مزرعه‌­ای بسازه، چون از ده دور بود و جایی هم مثل قهوه­‌خونه و مسجد نداشت که مردم رو جمع کنه.

کارش این بود که صبح زود پس از انجام دادن کارهاش بره ده قهوه‌­خونه‌ی ذبیح‌­الله، بشینه تا لنگ ظهر. بعد مسجد و نماز و چرتی و بعدازظهر هم برمی­‌گشت خونه‌­اش. شب‌های جمعه هم که سقاخونه چندتا مشتری داشت، همون­جا می­موند. محرم هر سال هم آب می­‌داد دست مردم و شد اصغر سقا.

اما پاییز و زمستان وضع فرق می­کرد؛ بعضی روزها هوا بارونی بود و بعد از بارون هم راه گلی، نمی‌­شد رفت ده؛ این بود که فصل بارون و سرما تنها هم‌­دمش گاوش بود و چند تا مرغ و خروس. ولی تنهایی بدجوری فشار می­‌آورد، حوصله­‌اش هم سر می­رفت. چقدر الکی تو زمین و باغ قدم بزنه، چقدر بخوابه، کاری هم به آن صورت نداشت.

یک روز مثل همیشه دم در روی پله نشسته بود، تنهای تنها. چپق می‌­کشید، کمی دون ریخت جلو پاش برای مرغا، کمی هم روی چکمه؛ خوشش می‌اومد مرغ و خروس دور پاهاش دون می­خوردن و به چکمه نوک می­زدن.

یاد زمانی افتاد که زنش، تنها هم­دمش، زنده بود. سرِ ناشتایی کلی با هم حرف می­زدن و بگو بخند داشتن. بعد یه عمر زندگی، حالا تنها  و بی­کس توی خونه بود. یاد بهار و تابستون افتاد، یاد قهوه­‌خونه‌­ی شلوغ و پر دود و شب جمعه‌ی سقاخونه. بغض گلوش رو گرفت و به بی­کسی خودش فکر می­‌کرد، به این­که چه کنه تا از تنهایی در بیاد.

مردی که سبیل همه‌ی آرزویش بود

سبیل

همه‌­ی ما زمانی که بچه بودیم، دوست داشتیم بزرگ بشیم، ادای بزرگترها رو در می‌­آوردیم؛ یکی مداد می­کرد توی دهنش و مثلا سیگار می­کشه، یکی حرفای گنده­‌گنده می­زد. مثلاً من بزرگم و بزرگترها هم کیف می­کردن که اِ وای، جونم، چه شیرین ­زبونه.

منم توی بچگی­‌هام عالمی داشتم؛ اما با کمی فرق. همیشه دلم می­خواست سبیل داشته باشم، پرپشت و موشَکی، شبیه سبیلای گوینده‌­ی خبر تلویزیون. آدمای سبیل­دار به نظرم قوی­تر و خوش­تیپ‌­تر هستن؛ برعکس، اونایی که ریش و سبیلشون رو از ته می­زنن، چیزی کم دارن، بیچاره و ضعیف و ترسو هستن. بچگی­‌هام به عشق سبیل گذشت.