روز شنبه در گنبد سیاه رنگ و شاه سیاه­‌پوش ( ۱ )

nezami

بهرام گور هفت قصر به رنگ روزهای هفته و بنام هفت سیاره می‌سازد و در هر شب، با یکی از آن دختران عیش و نشاط می‌­کند. ولی قبل از عیش و نشاط، حکایتی را از زبان آن زنان می‌­شنود که هفت ­پیکر نظامی، شرح آن هفت حکایت است. و اینک:

حکایت اول: شاه سیاه‌­پوشان است که در گنبد سیاه رنگ و نزد بانوی هندی خود می‌­شنود.

آن بانو چنین می‌­گوید که در دربار پدرش زنی نیک­خوی بود سر تا به پای سیاه­‌پوش. روزی با اصرار از او خواستند که حکایت سیاه‌­پوشی خود را بگوید. آن زن گفت که من در گذشته کنیز پادشاهی بودم که در کاخش مهمان‌­خانه‌­ای داشت که هر شب از مهمانان تازه­ وارد پذیرایی می‌­کرد و سپس از آن­ها حکایت شهر و دیارشان و شهرهایی که دیده بودند را می‌­پرسید و آن­ها هم از هر چیز شگفت‌­انگیز یا جالبی که دیده بودند قصه می­‌گفتند.

شهردار لایق

microphone

قرار بود انتخابات انجمن شهر جریان پیدا کند. اعضای برجسته دو حزب در دو طرف روبروی هم نشسته بودند پروپاگاندا (تبلیغات) در خانه‌ها، قهوه خانه‌ها، کوچه‌ها و بازارها خاتمه یافته و کار دستجات به سخنرانی در میدان‌های عمومی رسیده بود. رقبای نامزدی انتخابات از یک طرف “بشیرخان” استوار بازنشسته سررشته داری و از طرف دیگر “کاظم خان” بقال بود.

فوت کوزه‌گری

کوزه‌گری

کوزه‌گری بود که کوزه و کاسه لعابی می‌ساخت. خیلی هم مشتری داشت. این کوزه‌گر یک شاگرد زرنگ داشت. چون کوزه‌گر شاگردش را خیلی دوست داشت، از یاد دادن به او کوتاهی نمی‌کرد. چند سال گذشت و شاگرد تمام کارهای کوزه‌گری و کاسه‌گری را یاد گرفت و پیش خودش فکر کرد که حالا می‌تواند یک کارگاه جدا درست کند. به همین جهت بهانه گرفت و به استادش گفت: «مزد من کم است.» کوزه‌گر قدری مزدش را زیاد کرد ولی شاگرد باز هم راضی نشد و پس از چند روز گفت: «من با این مزد نمی‌توانم کار کنم.» کوزه‌گر گفت: «آیا در این شهر کسی را می‌شناسی که از این بیشتر به تو مزد بدهد؟» شاگرد گفت: «نه! نمی‌شناسم ولی خودم می‌توانم یک کوزه‌گری باز کنم.» کوزه‌گر گفت: «بسیار خب، ولی بدان من خیلی زحمت کشیدم تا کارهای کوزه‌گری را به تو یاد دادم، انصاف نیست که مرا تنها بگذاری.» شاگرد گفت: «درست است ولی دیگر حاضر نیستم اینجا کار کنم.» کوزه‌گر گفت: «بسیار خب، حالا بیا شش ماه هم با ما بساز تا یک شاگرد پیدا کنم.» شاگرد گفت: «نه! حرف مرد یکی است.»

شعبان

شب

شب بازی فوتبال بین برزیل و کلمبیا بود. از بازی کشورهای آمریکای جنوبی خوشم میومد. آنتن تلویزیونمون اشکال داشت و سر بازی فوتبال، حال­گیری بود. قرار شد برم خونه‌ی پسرداییم؛ تخمه و پفیلا هم که یه پای مجلس بود؛ یک کیلو تخمه خریدیم. هیجان بازی به اندازه‌­ای بود که سه تایی اون همه رو خوردیم و نفهمیدیم کی تموم شد.

بازی که تموم شد و حواسمون سر جاش اومد، دیگه نتونستیم تو اتاق بمونیم؛ رفتیم ایوون نشستیم. ساعت دو شده بود. پسردایی حسین که خواب­ آلوده بود و چشاشو به زور باز نگه داشته بود، گفت: همین جا بخواب. الان دیگه نرو. دیر وقته. اون یکی دیگه، اسلام، با صدای تو دماغی و سرماخورده خندید و گفت: این شعبان ها. مگه می­تونه الان تو این تاریکی بره تا بالا محله، خونه‌­ی خودشون. همین جا بخواب.

آقادار

آقادار

اصغر سقا آدم تنهایی بود؛ زن و بچه‌­ای هم نداشت. اگر کاری نداشت، صبح تا غروب، توی ده، توی قهوه‌­خونه، مسجد و سقاخونه می­‌گشت. خونه­‌اش بیرون ده، تک افتاده بود. بعدِ زنش، اون خونه­ درندشت، با زمین و باغِ دور و برش دیگه صفایی نداشت؛ سوت و کور بور؛ کسی هم نمیومد اون طرفا خونه‌­ای و باغی و مزرعه‌­ای بسازه، چون از ده دور بود و جایی هم مثل قهوه­‌خونه و مسجد نداشت که مردم رو جمع کنه.

کارش این بود که صبح زود پس از انجام دادن کارهاش بره ده قهوه‌­خونه‌ی ذبیح‌­الله، بشینه تا لنگ ظهر. بعد مسجد و نماز و چرتی و بعدازظهر هم برمی­‌گشت خونه‌­اش. شب‌های جمعه هم که سقاخونه چندتا مشتری داشت، همون­جا می­موند. محرم هر سال هم آب می­‌داد دست مردم و شد اصغر سقا.

اما پاییز و زمستان وضع فرق می­کرد؛ بعضی روزها هوا بارونی بود و بعد از بارون هم راه گلی، نمی‌­شد رفت ده؛ این بود که فصل بارون و سرما تنها هم‌­دمش گاوش بود و چند تا مرغ و خروس. ولی تنهایی بدجوری فشار می­‌آورد، حوصله­‌اش هم سر می­رفت. چقدر الکی تو زمین و باغ قدم بزنه، چقدر بخوابه، کاری هم به آن صورت نداشت.

یک روز مثل همیشه دم در روی پله نشسته بود، تنهای تنها. چپق می‌­کشید، کمی دون ریخت جلو پاش برای مرغا، کمی هم روی چکمه؛ خوشش می‌اومد مرغ و خروس دور پاهاش دون می­خوردن و به چکمه نوک می­زدن.

یاد زمانی افتاد که زنش، تنها هم­دمش، زنده بود. سرِ ناشتایی کلی با هم حرف می­زدن و بگو بخند داشتن. بعد یه عمر زندگی، حالا تنها  و بی­کس توی خونه بود. یاد بهار و تابستون افتاد، یاد قهوه­‌خونه‌­ی شلوغ و پر دود و شب جمعه‌ی سقاخونه. بغض گلوش رو گرفت و به بی­کسی خودش فکر می­‌کرد، به این­که چه کنه تا از تنهایی در بیاد.

SAPE ERROR: Нарушена целостность данных при записи в файл: /home/minifeed/public_html/wp-content/themes/minifeed-v0.1.2/images/cache/3f9e7ffccc6995af0bc4886a484f1db1/links.db