دوشنبه و بانوی گنبد سبز( ۳ )

nezami

روز دوشنبه بهرام قصد گنبد سبز رنگ کرد و چتر سبز برکشید و سبز پوشید و به سوی بانوی سبزپوش خود روانه شد. چون در این باغ سبز تفرجی نمود٬ از بانوی خانه افسانه‌­ای درخواست کرد و او پس از مدح و ستایش شهریار چشمه­‌ی قند کلام را گشود که:

در روزگاران دور در ولایت روم مردی بود عزیز و خوشدل و نیکخواه و پرهیزگار. هر چه از هنر می‌­باید در وجود او موجود بود و مردمان او را عزیز می‌­داشتند و بِشرِ پرهیزگار می‌­نامیدندش؛ چرا که در دوری از شهوات و دانستن معنای حلال و پرهیزگاری، نمونه‌­ی دوران بود.

یک‌شنبه و بانوی گنبد زرد ( ۲ )

گنبد زرد

روز یکشنبه بهرام قصد گنبد زردِ هم­چون آفتاب کرد. جام زرین به دست گرفت و تاج زر به سر نهاد و عیش راند. چون شبِ خلوت­ساز از راه رسید، بهرام­شاه از رومی عروس چینی نازِ خود تقاضای افسانه‌­ای کرد و او نیز اطاعت شاه نمود و در آن گنبد، آوازی خوش ساز کرد و قصه‌­ای را چنین آغاز٬ که:

روز شنبه در گنبد سیاه رنگ و شاه سیاه­‌پوش ( ۱ )

nezami

بهرام گور هفت قصر به رنگ روزهای هفته و بنام هفت سیاره می‌سازد و در هر شب، با یکی از آن دختران عیش و نشاط می‌­کند. ولی قبل از عیش و نشاط، حکایتی را از زبان آن زنان می‌­شنود که هفت ­پیکر نظامی، شرح آن هفت حکایت است. و اینک:

حکایت اول: شاه سیاه‌­پوشان است که در گنبد سیاه رنگ و نزد بانوی هندی خود می‌­شنود.

آن بانو چنین می‌­گوید که در دربار پدرش زنی نیک­خوی بود سر تا به پای سیاه­‌پوش. روزی با اصرار از او خواستند که حکایت سیاه‌­پوشی خود را بگوید. آن زن گفت که من در گذشته کنیز پادشاهی بودم که در کاخش مهمان‌­خانه‌­ای داشت که هر شب از مهمانان تازه­ وارد پذیرایی می‌­کرد و سپس از آن­ها حکایت شهر و دیارشان و شهرهایی که دیده بودند را می‌­پرسید و آن­ها هم از هر چیز شگفت‌­انگیز یا جالبی که دیده بودند قصه می­‌گفتند.

شهردار لایق

microphone

قرار بود انتخابات انجمن شهر جریان پیدا کند. اعضای برجسته دو حزب در دو طرف روبروی هم نشسته بودند پروپاگاندا (تبلیغات) در خانه‌ها، قهوه خانه‌ها، کوچه‌ها و بازارها خاتمه یافته و کار دستجات به سخنرانی در میدان‌های عمومی رسیده بود. رقبای نامزدی انتخابات از یک طرف “بشیرخان” استوار بازنشسته سررشته داری و از طرف دیگر “کاظم خان” بقال بود.

فوت کوزه‌گری

کوزه‌گری

کوزه‌گری بود که کوزه و کاسه لعابی می‌ساخت. خیلی هم مشتری داشت. این کوزه‌گر یک شاگرد زرنگ داشت. چون کوزه‌گر شاگردش را خیلی دوست داشت، از یاد دادن به او کوتاهی نمی‌کرد. چند سال گذشت و شاگرد تمام کارهای کوزه‌گری و کاسه‌گری را یاد گرفت و پیش خودش فکر کرد که حالا می‌تواند یک کارگاه جدا درست کند. به همین جهت بهانه گرفت و به استادش گفت: «مزد من کم است.» کوزه‌گر قدری مزدش را زیاد کرد ولی شاگرد باز هم راضی نشد و پس از چند روز گفت: «من با این مزد نمی‌توانم کار کنم.» کوزه‌گر گفت: «آیا در این شهر کسی را می‌شناسی که از این بیشتر به تو مزد بدهد؟» شاگرد گفت: «نه! نمی‌شناسم ولی خودم می‌توانم یک کوزه‌گری باز کنم.» کوزه‌گر گفت: «بسیار خب، ولی بدان من خیلی زحمت کشیدم تا کارهای کوزه‌گری را به تو یاد دادم، انصاف نیست که مرا تنها بگذاری.» شاگرد گفت: «درست است ولی دیگر حاضر نیستم اینجا کار کنم.» کوزه‌گر گفت: «بسیار خب، حالا بیا شش ماه هم با ما بساز تا یک شاگرد پیدا کنم.» شاگرد گفت: «نه! حرف مرد یکی است.»