روز شنبه در گنبد سیاه رنگ و شاه سیاه­‌پوش ( ۱ )

nezami

بهرام گور هفت قصر به رنگ روزهای هفته و بنام هفت سیاره می‌سازد و در هر شب، با یکی از آن دختران عیش و نشاط می‌­کند. ولی قبل از عیش و نشاط، حکایتی را از زبان آن زنان می‌­شنود که هفت ­پیکر نظامی، شرح آن هفت حکایت است. و اینک:

حکایت اول: شاه سیاه‌­پوشان است که در گنبد سیاه رنگ و نزد بانوی هندی خود می‌­شنود.

آن بانو چنین می‌­گوید که در دربار پدرش زنی نیک­خوی بود سر تا به پای سیاه­‌پوش. روزی با اصرار از او خواستند که حکایت سیاه‌­پوشی خود را بگوید. آن زن گفت که من در گذشته کنیز پادشاهی بودم که در کاخش مهمان‌­خانه‌­ای داشت که هر شب از مهمانان تازه­ وارد پذیرایی می‌­کرد و سپس از آن­ها حکایت شهر و دیارشان و شهرهایی که دیده بودند را می‌­پرسید و آن­ها هم از هر چیز شگفت‌­انگیز یا جالبی که دیده بودند قصه می­‌گفتند.

ناگهان این پادشاه برای مدتی ناپدید شد و هیچ کس از وی خبری نداشت و پس از مدت زیادی سرتا به پای سیاه­‌پوش به قصر بازگشت. کنیزک داستان چنین ادامه داد که شبی پادشاه، غمگین و دل­زده از همه، با من در خلوت نشسته بود و شروع به درد دل کرد و حکایت سیاه‌­پوشی خود را تعریف کرد. گفت روزی در مهمان‌­خا‌‌نه‌­ام فردی سر تا پا سیاه‌پوش وارد شد و پس از پذیرایی گفتمش که علت این سیاه­‌پوشی تو چیست؟ آن مرد ابتدا از گفتن خودداری کرد ولی با اصرار من گفت که در چین شهری بنام شهر مدهوشان است که آن شهر و مردمان آن بغایت زیبا و دوست­‌داشتنی ولی سیاه­‌پوشند. هر کس در آن شهر برود گرچه جای لذت­‌بخشی است؛ ولی سیاهی او را می‌­گیرد و سیاه‌پوش می­‌شود. آن مرد بیش از این چیزی نگفت و بار بر خر نهاد و از آنجا رفت. پادشاه وسوسه شد و بدون اینکه به کسی بگوید، عزم رفتن به آن جا کرد و به آن جا رفت و اوضاع را همان گونه که مرد گفته بود، یافت.

تا یک سال از هر کس احوال شهر را جویا شد کسی چیزی به او نگفت تا اینکه با قصابی نیک­خوی دوست شد و مدتی به او لطف زیاد می­‌کرد و هدایا و بخشش‌­های فراوان به قصاب می­‌نمود. روزی قصاب او را به خانه‌­ی خود دعوت کرد و پس از پذیرائی فراوان همه‌­ی آن چه شاه به او داده بود را پیش او آورد و گفت علت این همه بخشش چیست؟شاه ابتدا تعارفات را آغاز کرد و گفت حق مردی نیک­‌‌محضر چون تو بیش از این است. قصاب گفت این­ها را قبول نمی‌­کنم مگر این که خواسته‌­ای از من کنی تا من جبران کنم. شاه که اوضاع را مساعد یافت حکایت شاهی خویش و آنچه وی را بدین جا کشانده بود، بازگو کرد. قصاب گفت گرچه سوال خوبی از من نکردی؛ ولی پاسخش را می‌­گویم.
شب هنگام با وی به سوی خرابه‌­ای رفتند. قصاب سبدی که طنابی به آن بسته بود، آورد و شاه را در آن نشاند. ناگهان سبد پر گرفت و شاه را بالا برد و بین زمین و آسمان معلق ماند و جای گریز و گزیر هم نبود.

ناگهان مرغی بزرگ و مهیب آمد و بر سبد نشست و بالای سر شاه بخواب رفت. وقتی بیدار شد و آهنگ رفتن کرد، ناچار پای او را گرفت که از آن مهلکه نجات یابد. مرغ او را با خود برد تا به جایی رسیدند که زیر پایش چمنزاری خوش و خرم بود. شاه پای مرغ را رها کرد و روی سبزه­‌ها افتاد. جایی خوش و خرم که تا به حال ندیده بود.
تا شب در آنجا تفریح کرد و از طبیعت آنجا لذت برد تا نزدیک شب تعداد زیادی دختر همچون حور بهشتی بدان جا آمدند و تخت شاهانه‌­ای را آن جا بنا نهادند و بعد از آن یک بانوی بسیار زیبا و با جلال و جبروت هم آمد و بر آن تخت نشست.

ناگهان آن زن متوجه حضور فرد غریبه‌­ای در آن محل شد. شاه را یافتند و نزد آن زن بردند. آن زن بسان مهمان از او پذیرائی کرد و در کنار خود بر تخت نشاند. آن شب را با رقص و پایکوبی کنیزان زیبا روی گذراندند. در پایان هم شراب آورند و شاه مست شد و بسان مستان عنان از کف بداد و بوسه بر سر و روی آن زن می­زد. زن به او گفت بوسه و نوازش هر چه دوست داری با من بکن ولی بیش از این از من مخواه و هر وقت عنان از کف دادی، یکی از این کنیزان بردار و آتش هوس خاموش گردان. در میان کنیزان، کنیز زیبائی برای شاه انتخاب کرد و شاه شب را با او به صبح رساند. تا سی شب بدین منوال گذشت و همین ماجرا هر شب تکرار می‌­شد تا در شب سی­ام عنان شاه از کف برفت و اصرار فراوان برای بهره­مندی از آن زن کرد و هر چه آن زن، شاه را به شکیبایی فرا خواند، چاره ساز نبود.

زن که چنین دید گفت لحظه­‌ای چشمت را ببند تا من خود را عریان کنم و بعد تو مرا همان گونه با چشمان بسته در آغوش بگیر و سپس چشمت را باز کن. شاه چنین کرد و وقتی زن به او گفت می­توانی شروع کنی، چشمان را گشود و خود را در همان سبد و در مخروبه‌­ی اول یافت و تنها کسی که کنار او بود همان مرد قصاب بود.
قصاب گفت که اگر من این حکایت را برایت می‌­گفتم تو باور نمی­کردی. من نیز از روی دادخواهی و تظلم و فریبی که آن زن به من داد، جامه‌­ی سیاه پوشیدم.

 

minifeed-ad

نظر شما چیست؟