مردی که سبیل همه‌ی آرزویش بود

سبیل

همه‌­ی ما زمانی که بچه بودیم، دوست داشتیم بزرگ بشیم، ادای بزرگترها رو در می‌­آوردیم؛ یکی مداد می­کرد توی دهنش و مثلا سیگار می­کشه، یکی حرفای گنده­‌گنده می­زد. مثلاً من بزرگم و بزرگترها هم کیف می­کردن که اِ وای، جونم، چه شیرین ­زبونه.

منم توی بچگی­‌هام عالمی داشتم؛ اما با کمی فرق. همیشه دلم می­خواست سبیل داشته باشم، پرپشت و موشَکی، شبیه سبیلای گوینده‌­ی خبر تلویزیون. آدمای سبیل­دار به نظرم قوی­تر و خوش­تیپ‌­تر هستن؛ برعکس، اونایی که ریش و سبیلشون رو از ته می­زنن، چیزی کم دارن، بیچاره و ضعیف و ترسو هستن. بچگی­‌هام به عشق سبیل گذشت.

یه روز رفتم نونوایی فقط یه نفر تو صف بود، منم رفتم پشت سرش وایسادم. نونا توی تنور یواش‌­یواش پف می­کردن و برشته می­شدن. مردم یکی‌­یکی میومدن و صف طولانی‌­تر می­شد. پشت سرمو نگاه کردم تا صفو ببینم، یه سبیلوی خوش قد و قواره پشت سرم واستاده بود، پریدم بغلش، پاهامو دور کمرش حلقه کردم و نوک سبیلشو از دو طرف گرفتم و کشیدم و از ته کندم و گذاشتم زیر دماغم، یارو که دیگه زوری براش نمونده بود، جرأت نکرد حرفی بزنه. یه دفه صدای عمو باقر منو به خودم آورد:

-مازیار، مازیار، چندتا نون می­خوای؟
-سه تا

نونا رو گرفتم و رفتم. دم در پدرمو دیدم. بابام معلم بود، خوش­‌اخلاق و مهربان، فقط یه عیب بدی داشت، سبیل نداشت. هر روز صبح، ریش و سبیل بیچاره رو که تازه جوونه زده بودن از ته می­زد و می­ریخت دور.

-مازیار، مادرتو صدا کن بیاد خریدا رو از دستم بگیره.
-مامان، مامان، بیا بابا کارت داره.
-سلام مصطفی، خسته نباشی.
-سلام خانمم. امشب مهمون داریم، خواهرت اینا میان.

روزنامه رو از دست بابا گرفتم و ورق زدم، یه مداد گرفتم و برای عکسا سبیل می­ذاشتم، هر کدوم یه جور، کیف می­کردم. همین طور مشغول بودم که چشمم افتاد به عکس بابا روی دیوار، راستی اگه سبیل داشت، چه شکلی می­شد؟

شب، خاله و شوهرش، عمواسدالله، اومدن خونه‌­ی ما. هر دو مهربون بودن و منو خیلی دوس داشتن. منم هر دو شونو دوس داشتم، به خصوص که عمو اسدالله سبیل داشت؛ البته چندان سبیل هم نبود، یه خط باریک سیاه زیر دماغش، این ور و اون ور کشیده بود؛ ولی به هر حال سبیل بود.

سر غذا بود که عمو اسدالله نگاش به دیوار خیره شد و ناگهان خنده رو ول کرد و همراهش غذا بود که روی سفره ریخت و یه قلمبه گوشت هم تو گلوش گیر کرد. بیچاره شده بود مثل لبو، چند بار پشتشو محکم زدن و آب دادن و دعا و نذر و دست به دامن امام­زاده­ تا اینکه غذا پایین رفت و راحت شد. صورت کبود و گرد و قلنبه‌­اش با دونه­‌های درشت عرق خیلی خنده‌­دار بود. اما توی این اوضاع کی می­تونه بخنده که صدای خنده‌­ی عمو اسدالله خونه رو لرزوند، حالا از زور خنده کبود شد و اشک می­ریخت.

ـ بابا، چی شده؟ چرا می­خندی؟

عمو اسدالله که نمی­تونست حرف بزنه با دست دیوارو نشون داد؛ همه به دیوار نگاه کردن و شلیک خنده‌­شون خونه رو تکون داد اما بابا ماتِ عکس شده بود، نگاه به من کرد و چیزی نگفت، حسابی شرمنده شدم، عکس بابا رو سبیل گذاشته  بودم.

خلاصه که عشق سبیل بدجوری مشغولم کرده بود، شکلای جور واجور سبیل رو از کاغذ می­‌بریدم و رنگ سیاه می‌­زدم و می‌چسبوندم رو دیوار. تو خیابون اگه سبیلویی می‌­دیدم می­رفتم تو نخش. یه روز اتفاق جالبی افتاد.

کانون، برنام‌ه­ایی برای شاگردان ممتاز شهر ترتیب داده بود، منم بودم. یکی از قسمتای برنامه‌­ی اون روز، نمایش بود. بعد نمایش، بازیگرا سر صحنه اومدن و تشویق شدن؛ اما نقش اول دیگه سبیل نداشت، تعجب کردم. بعد از برنامه از در که بیرون می­‌رفتم از پشت شیشه، یه اتاقی رو دیدم که توش آینه‌­ی بزرگ و کلی رنگ و خمیر و پودر و مانکن و صورتک و دماغ و … بود؛ البته سبیلای جور واجور هم بود. چشمام از خوشحالی برق زد. سبیلِ دوست­‌داشتنیم رو گذاشتم زیر دماغم و رفتم جلوی آینه. توی عالم خودم بودم که صدای پا اومد، تا بجنبم دیدم نظافت‌­چی اومد تو، فقط تونستم بی­‌حرکت کنار مانکن وایسم. نظافت­‌چی با جاروی نرمش گرد و غبار رو از روی وسایل اتاق پاک می­کرد. رسید به من، قلبم تندتند می­زد، از کفشام شروع کرد به گردگیری، از بس خاکی بود گفت:

-چقدر کثیفه، مثل اینکه راه افتاده تو خیابون.

رسید به صورتم، موی جارو رفت تو دماغم، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و عطسه کردم تو صورتش. زل زد به من، خشکش زده بود، بیجاره زبونش از ترس بند اومده بود، بدون اینکه سر و صدایی بکنه غش کرد و افتاد. تندی از کانون زده بودم بیرون و سوار تاکسی شدم و رسیدم خونه و در رو از پشت بستم. مامان از پشت پنجره منو دید و گفت:

-مازیار چی شده؟ چه خبره؟ اون چیه رو لبت گذاشتی؟

سبیل بود، فراموش کردم بذارم سر جاش. حالا فهمیدم چرا تو تاکسی، راننده و مسافرا می‌­خندیدن. تو حیاط مدرسه، دستام رو پشتم قلاب کردم، آروم آروم قدم می­زدم. یه دفه یکی از هم­کلاسی­‌ها بدو اومد طرفم و پشتم قایم شد. دنبالش هم افشین، شاگرد کلاس پنجم اومد، هیکلش از همه بزرگ­تر بود؛ اما مغز نداشت، سوم و چهارم رو دو سال خوند؛ بابابزرگ مدرسه بود. به همه زور می­‌گفت و از هر کسی نصف غذاشو می­‌گرفت. منم چند باری ازش کتک خورده بودم. رسید نزدیک و زل تو چشام، منم گره انداختم به ابرو و چپ چپ نگاش کردم، رنگش پرید و از رو رفت، انگار فهمید که این دفه دیگه فرق می­کنه؛ راهشو کشید و رفت. زنگ خورد و رفتیم کلاس، معلم اومد و همه بلند شدیم.

-بفرمایید. مازیارجان، خواهش می­کنم، شرمنده می­فرمایید. با اجازه­ی شما می­خوام که درس رو شروع کنم.
-خواهش می­کنم آقا معلم، بفرمایید.

معلم برخلاف همیشه، آروم و مهربون و بدون توپ و تشر درس می­داد. می­دونستم به احترام من، دیگه سر و صدا نمی­کنه. زنگ تفریح به دعوت ناظم برای صبحانه رفتم دفتر، برام سخت بود که مثل بچه‌­های قد و نیم‌­قد، گوشه­‌ی حیاط غذا بخورم. سر صبحانه از هر دری صحبت کردیم، از مشکلات مدرسه، خرابی شیرای آب؛ چندتا پیشنهاد هم دادم، مثلاً بهتره که صبح‌­ها یک ساعت دیرتر زنگ بزنن تا بچه‌­ها بتونن بیشتر بخوابن و این که کتاب­خانه‌­ی مدرسه کتاب داستان کم دارد. خودم هم دست به جیب کردم و اون بیست تومنی که بابا هر روز به من می‌­داد، گذاشتم روی میز.

-آقا مازیار، دستتون درد نکنه، اگه شما و امثال شما نبودین، کار این مدرسه به کجا می‌­کشید؟ چشم، حتماً فرمایشات شما رو انجام می­دیم. حالا بهتره تشریف ببرین کلاس، می‌خوام زنگو بزنم.
-مازیار، پاشو دیگه، چیه تو خواب داری حرف می­زنی. پاشو، دیره، می­دونی ساعت چنده؟ به مدرسه نمی­رسیا.

خمیازه­ای کشیدم و با صدایی خواب­آلود گفتم:

-ناراحت نباش مامان، به آقای ناظم گفتم، یک ساعت دیرتر زنگ می­زنن.
-پاشو، خواب دیدی خیر باشه، آدم ازین بچه‌­ها چه چیزا که نمی­بینه!


سرتونو درد نیارم. اون سالا عالمی داشتم. الانم که دارم این چیزارو براتون تعریف می­کنم، پسرم شاپور، بغلم نشسته و با سبیلای پرپشت و موشکیم هی بازی می­کنه. هیچ کی حتی سلمونی هم اجازه نداره به سبیلم دس بزنه؛ اما خب، بچه­ هست دیگه.

minifeed-ad

نظر شما چیست؟

  • Hassan ۲۵ اسفند ۱۳۹۴ , ۱۲:۰۶ ب٫ظ

    خیلی جالب بود …

  • Jacklyn ۲۳ خرداد ۱۳۹۵ , ۴:۱۰ ب٫ظ

    dealer or broker is inavdiiudl or company who represent the traders so they can trade in the interbank market via their service while trader is individual who do buying and selling activities to get profit.