قلب مرا محبوس کن

نیما یوشیج

اغلب، بلکه بالعموم، با زن طوری معامله می‌­کنند که نمی­‌خواهند زن­ها با آن­ها آن طور معامله کنند. آن­ها زن را مثل یک قالی می‌­خرند. آن قالی را با کمال اقتدار و بی‌­قیدی زیر پایشان می­‌اندازند. پایمال می‌­شود و بالاخره بدون تعلق خاطر آن را به دیگران می‌­فروشند! زن هم همین طور؛ خلفا زن را می‌­فروختند.
……. نمی­دانم چرا؟!
ولی می­‌دانم چرا نمی‌­توانم قلبم را نگاه بدارم. خدا تمام نعایم (نعمت‌­ها) زمین را قسمت کرد، به مردم پول، خودخواهی و بی­رحمی را داد به شاعر قلب را و به قلب، اقتدار مرموزی بخشید که در مقابل اقتدار و وِجاهت زن، مقهور شود.

بیا! عزیزم! تا ابد مرا مقهور بدار. برای این که انتقام زن را از جنس مرد کشیده باشی، قلب مرا محبوس کن.

اگر بتوانم این ستاره­‌ی قشنگ را به چنگ بیاورم! سلسله­‌ی پربرف البرز را به میل و سماجت خود از جا حرکت بدهم! اگر بتوانم جریان باد را از وسط ابرها ممانعت کنم، آن وقت می­‌توانم به قلبم تسلط داشته و این سرنوشت را که طبیعت برایم تعیین کرده است، تغیر بدهم. ولی قدرت انسان، به عکس خیالاتش محدود است. من همیشه از مقابل گل‌­ها مثل نسیم­‌های مشوش عبور کرده‌­ام؛ قدرت نداشته‌­ام آن­ها را بلرزانم. در دل شب‌­ها مثل مهتاب بر آن­ها تابیده‌ام. نخواست‌ه­ام وجاهت آسمانی آن­ها پنهان بماند.
کدام یک از این گل‌­ها می‌­توانند در دامن خودشان یک پرنده­‌ی غریب را پناه بدهند­. من آشیانه­‌ام را، قلبم را، روی دستش می‌­گذارم. کی می‌­تواند ابرهای تیره را بشکافد، ظلمت‌­ها را برطرف کند و ناجورترین قلب­‌ها را نجات بدهد؟
عالیه! تو! تو می­توانی.
می‌­دانی کدام ابرها، کدام ظلمت‌ها؟ شب­های درازی بوده‌­اند که شاعر برای گل موهمی که هنوز آن را نمی‌­شناخت، خیال­‌بافی می­‌کرده است. ابرها موانعی بوده‌­اند که مطلوبش را از نظرش دور می­کرده‌­اند.
آن گل تو بودی؛ تو هستی؛ تو خواهی بود.

چه قدر محبوبیت و مناعت تو را دوست می­دارم. گل محجوب قشنگ من.

منبع: نامه‌ی نیما یوشیج به همسرش

minifeed-ad

نظر شما چیست؟