چهارشنبه و گنبد سبز فیروزه‌ای ( ۵ )‌

گنبد زرد

چون روز چهارشنبه فرا رسید، بهرام جامه­‌ی پیروزه به تن کرد و عازم قصر پیروزه‌­ای رنگ شد و شب هنگام از بانوی قصر خواست تا آیین بانوانه به جای آورد و از راه عشق­بازی، داستانی به دلنوازی او گوید و آن غنچه‌­ی گل­گشاد سروافراز بر برگ گل خود شمامه‌­ی قند بست و پس از زمین‌­بوسی و مدح شاه، سخن آغاز کرد که:

سه‌شنبه و بانوی حصاری گنبد سرخ( ۴ )

nezami

روز سه­‌شنبه که روز بهرام شاه بود و روز سیاره سرخِ بهرام، شهریار جامه‌­ی سرخ بر تن کرد و عازم گنبد سرخ ­فام خود شد و نزد بانوی سرخ­روی خود رسید و آن بانو، او را نیک بنواخت و به پرستاریش کمر دربست و خوش اوقاتی در کنار هم گذرانیدند تا اینکه شب از راه رسید و شاه از آن سیب سرخ شهدآمیز افسانه‌­ای نشاط‌­انگیز خواست و او پس از مدح و ستایش شهریار زبان به گفتن افسانه‌­ای زیبا گشود:
در ولایت روس شهری بود به زیبایی عروس و در آن شهر پادشاهی عمارت ساز کرده بود و او را دختری بود پرورده به ناز. گلرخی سروقامت، رخ به زیبایی هم چون ماه، لب به شیرینی چون شکر، خوش­رنگ و رو و زیبا؛ به جز از

چرند و پرند‌های دهخدا طنزی بدون تاریخ مصرف

11821_387

دیروز سگ حسن دله نفس زنان و عرق ریزان وارد اداره شد. به محض ورود بی‌سلام وعلیک فوراً گفت: فلان کس زود زود این مطلب را یادداشت کن که در جشن خیلی لازم است.

گفتم: «رفیق حالا بنشین خستگی بگیر».
گفت: «خیلی کار دارم زود باش تا یادم نرفته بنویس که مطلب خیلی مهم است».
گفتم: «رفیق مطلب در صندوق اداره به قدریست که اگر روزنامه هفتگی به بلندی عریضه کرمانشاهی‌ها یومیه هم که بشود باز زیاد می‌آید».
گفت: «این مطلب ربطی به آن ها ندارد، این مطلب خیلی عمده است».
ناچار گفتم: «بگو».

قلب مرا محبوس کن

نیما یوشیج

اغلب، بلکه بالعموم، با زن طوری معامله می‌­کنند که نمی­‌خواهند زن­ها با آن­ها آن طور معامله کنند. آن­ها زن را مثل یک قالی می‌­خرند. آن قالی را با کمال اقتدار و بی‌­قیدی زیر پایشان می­‌اندازند. پایمال می‌­شود و بالاخره بدون تعلق خاطر آن را به دیگران می‌­فروشند! زن هم همین طور؛ خلفا زن را می‌­فروختند.
……. نمی­دانم چرا؟!

وقتی پادشاه اندیشه‌ی بد کند

میهمان

و از حکایات مشهور است که روزی قباد شکار رفته بود و در شکارگاه به دنبال گوری، بسیار بتاخت و از لشکر جدا افتاد؛ روز، گرم شد و قباد تشنه شده بود. از دور در میان صحرا سیاهی دید، بدان سو تاخت. دو سه خیمه‌­ی کهنه دید در میان صحرا زده. گفت: «مهمان می‌­خواهید؟» پیرزنی بیرون آمد و عنان اسب او گرفت و او را فرود آورد و قدری شیر و طعامی حاضری پیش او نهاد. قباد خورد و ساعتی بیاسود و خواب بر وی غلبه کرد و تا آخر روز بیدار نشد.