نوشته‌های مصطفی احمدی

فارسی شکر است

farsi

هیچ جای دنیا تر و خشک را مثل ایران با هم نمی‌سوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحه‌ی کشتی به خاک پاک ایران نیفتاده بود که آواز گیلکی کرجی بان‌های انزلی به گوشم رسید که “بالام جان، بالام جان” خوانان مثل مورچه‌هایی که دور ملخ مرده‌ای را بگیرند دور کشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و کرجی بان و حمال افتاد.

ولی میان مسافرین کار من دیگر از همه زارتر بود چون سایرین عموما کاسب‌کارهای لباده دراز و کلاه کوتاه باکو و رشت بودند که به زور چماق و واحد یموت هم بند کیسه‌شان باز نمی‌شود و جان به عزرائیل می‌دهند و رنگ پولشان را کسی نمی‌بیند. ولی من بخت برگشته‌ی مادر مرده مجال نشده بود کلاه لگنی فرنگیم را که از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض کنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمه‌ی چربی فرض کرده و “صاحب، صاحب” گویان دورمان کردند و هر تکه از اسباب‌هایمان مایه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر کرجی بان بی‌انصاف شد و جیغ و داد و فریادی بلند و قشقره‌ای برپا گردید که آن سرش پیدا نبود.

آقادار

آقادار

اصغر سقا آدم تنهایی بود؛ زن و بچه‌­ای هم نداشت. اگر کاری نداشت، صبح تا غروب، توی ده، توی قهوه‌­خونه، مسجد و سقاخونه می­‌گشت. خونه­‌اش بیرون ده، تک افتاده بود. بعدِ زنش، اون خونه­ درندشت، با زمین و باغِ دور و برش دیگه صفایی نداشت؛ سوت و کور بور؛ کسی هم نمیومد اون طرفا خونه‌­ای و باغی و مزرعه‌­ای بسازه، چون از ده دور بود و جایی هم مثل قهوه­‌خونه و مسجد نداشت که مردم رو جمع کنه.

کارش این بود که صبح زود پس از انجام دادن کارهاش بره ده قهوه‌­خونه‌ی ذبیح‌­الله، بشینه تا لنگ ظهر. بعد مسجد و نماز و چرتی و بعدازظهر هم برمی­‌گشت خونه‌­اش. شب‌های جمعه هم که سقاخونه چندتا مشتری داشت، همون­جا می­موند. محرم هر سال هم آب می­‌داد دست مردم و شد اصغر سقا.

اما پاییز و زمستان وضع فرق می­کرد؛ بعضی روزها هوا بارونی بود و بعد از بارون هم راه گلی، نمی‌­شد رفت ده؛ این بود که فصل بارون و سرما تنها هم‌­دمش گاوش بود و چند تا مرغ و خروس. ولی تنهایی بدجوری فشار می­‌آورد، حوصله­‌اش هم سر می­رفت. چقدر الکی تو زمین و باغ قدم بزنه، چقدر بخوابه، کاری هم به آن صورت نداشت.

یک روز مثل همیشه دم در روی پله نشسته بود، تنهای تنها. چپق می‌­کشید، کمی دون ریخت جلو پاش برای مرغا، کمی هم روی چکمه؛ خوشش می‌اومد مرغ و خروس دور پاهاش دون می­خوردن و به چکمه نوک می­زدن.

یاد زمانی افتاد که زنش، تنها هم­دمش، زنده بود. سرِ ناشتایی کلی با هم حرف می­زدن و بگو بخند داشتن. بعد یه عمر زندگی، حالا تنها  و بی­کس توی خونه بود. یاد بهار و تابستون افتاد، یاد قهوه­‌خونه‌­ی شلوغ و پر دود و شب جمعه‌ی سقاخونه. بغض گلوش رو گرفت و به بی­کسی خودش فکر می­‌کرد، به این­که چه کنه تا از تنهایی در بیاد.

مردی که سبیل همه‌ی آرزویش بود

سبیل

همه‌­ی ما زمانی که بچه بودیم، دوست داشتیم بزرگ بشیم، ادای بزرگترها رو در می‌­آوردیم؛ یکی مداد می­کرد توی دهنش و مثلا سیگار می­کشه، یکی حرفای گنده­‌گنده می­زد. مثلاً من بزرگم و بزرگترها هم کیف می­کردن که اِ وای، جونم، چه شیرین ­زبونه.

منم توی بچگی­‌هام عالمی داشتم؛ اما با کمی فرق. همیشه دلم می­خواست سبیل داشته باشم، پرپشت و موشَکی، شبیه سبیلای گوینده‌­ی خبر تلویزیون. آدمای سبیل­دار به نظرم قوی­تر و خوش­تیپ‌­تر هستن؛ برعکس، اونایی که ریش و سبیلشون رو از ته می­زنن، چیزی کم دارن، بیچاره و ضعیف و ترسو هستن. بچگی­‌هام به عشق سبیل گذشت.

چرخ، گردون و مهمتر آسمان ؛ چرا این نام‌ها؟

آسمان گردون

به نام خداوند گردان سپهر             فروزنده­‌ی ماه و ناهید و مهر(فردوسی)

در میان همه‌­ی اهالی یک زبان، بسیار اندکند کسانی که درباره‌­ی واژه­‌های زبان مادری خود آگاهی داشته باشند؛ اینکه یک واژه چگونه ساخته شده و چرا یک نام را بر پدیده‌­ای نهادند؟ در برخی نام­گذاری‌­ها، آدمیان از شباهت پدیده‌­ای با ابزاری که در زندگی روزمره به کار می‌­بردند، بهره برده و نامی بر آن می‌گذاردند. آیا اندیشیده‌­اید که چرا آبیِ بیکران بالای سرمان را «آسمان، گردون، چرخ» خطاب می­‌کنند؟ ابتدا باید این نکته را بدانیم که در ظاهر، آسمان و ماه و ستاره و خورشید در بالای سرمان در حال چرخش هستند و این نکته در نام­گذاری این پدیده، بسیار کلیدی است.