نوشته‌های مصطفی احمدی

فوت کوزه‌گری

کوزه‌گری

کوزه‌گری بود که کوزه و کاسه لعابی می‌ساخت. خیلی هم مشتری داشت. این کوزه‌گر یک شاگرد زرنگ داشت. چون کوزه‌گر شاگردش را خیلی دوست داشت، از یاد دادن به او کوتاهی نمی‌کرد. چند سال گذشت و شاگرد تمام کارهای کوزه‌گری و کاسه‌گری را یاد گرفت و پیش خودش فکر کرد که حالا می‌تواند یک کارگاه جدا درست کند. به همین جهت بهانه گرفت و به استادش گفت: «مزد من کم است.» کوزه‌گر قدری مزدش را زیاد کرد ولی شاگرد باز هم راضی نشد و پس از چند روز گفت: «من با این مزد نمی‌توانم کار کنم.» کوزه‌گر گفت: «آیا در این شهر کسی را می‌شناسی که از این بیشتر به تو مزد بدهد؟» شاگرد گفت: «نه! نمی‌شناسم ولی خودم می‌توانم یک کوزه‌گری باز کنم.» کوزه‌گر گفت: «بسیار خب، ولی بدان من خیلی زحمت کشیدم تا کارهای کوزه‌گری را به تو یاد دادم، انصاف نیست که مرا تنها بگذاری.» شاگرد گفت: «درست است ولی دیگر حاضر نیستم اینجا کار کنم.» کوزه‌گر گفت: «بسیار خب، حالا بیا شش ماه هم با ما بساز تا یک شاگرد پیدا کنم.» شاگرد گفت: «نه! حرف مرد یکی است.»

آیا در مازندران دیو وجود داشته؟

دیو

همه­‌ی ما داستان هفت خان رستم را خوانده یا شنیده­‌ایم و قطعاً این پرسش در ذهنمان پیش آمده که آیا مازندران جای زندگی دیوها بود؟ آیا رستم به راستی با دیوها مبارزه کرد؟ در ابتدا بهتر است بدانیم چه تفسیرهایی از دیو شده است.

۱- «دیو»، نام و لقب عمومی همه‌­ی موجودات مافوق طبیعی است.

۲- در ایران پیش از زرتشت، دیوها مقدس بوده و در کنار دیگر ایزدان پرستش می­‌شدند.

۳- با پیدایی دین زرتشتی و ریشه دواندن آن در ایران، دیوها از جایگاه خود پایین آمده و در ردیف اهریمنان جای گرفتند.

۴- پیروان آیین پرستش دیوان، نکوهش شده و دشمن به شمار آمدند. تصوراتی هم که از آن­ها می‌­شد با گذشت زمان به شاخ و برگ افسانه آراسته شد و به تصور موجود زیانکار و زشت­‌چهره‌ه­ایی به نام دیو منجر شد. اما در بخشی از روایت‌­های برجامانده از دوران کهن، ویژگی­‌های انسانی دیوان دیده می‌­شود. در گرشاسب‌­نامه، دیوان دارای صفات آدمی بوده و از تمدن و هنر و دانش و موسیقی برخوردارند. بنابر شاهنامه، آن­ها بودند که خط و نوشتن را به تهمورث آموختند و جمشید با کمک اینان، بناهای بزرگ ساخت.

ابوسعید ابوالخیر و شعرش که مَثَل شد

ابوسعید

ایامی را که شیخ ابوسعید ابوالخیر در نیشابور بود، شهر نیشابور محتسبی داشت مقتدر و سختگیر و در عین حال، منکَر شیخ ابوسعید. روزی بازرگانی مبلغ هزار دینار و مقداری عود برای شیخ ابوسعید می‌­فرستد.

شیخ بنا بر رسم و عادت عارفان که ازین گونه تقدیم‌­ها نباید دیناری پس­‌انداز شود، به پیشکارش حسن مودّب دستور می‌دهد که انواع اغذیه برای صوفیان و دراویش آماده کنند، شمع‌­های بلند کافوری بخرند و در حیاط خانقاه‌­ها روشن کنند. عودها را هم یک­سره در تنور بریزند تا دود خوشبویش مشام همسایگان را نیز معطّر سازد.

سعدی و تربیت پادشاهان­

پادشاهان

یکی از فُضلا، تعلیمِ ملک­‌زاده­‌ای همی داد؛ ضرب بی­محابا زدی و زجر بی­قیاس کردی. باری، پسر از بی­طاقتی شکایت پیش پدر بُرد و جامه از تنِ دردمند برداشت. پدر را دل به هم برآمد. استاد را گفت که پسرانِ آحادِ رعیّت را چندین جفا و توبیخ روا نمی­داری که فرزند مرا. سبب چیست؟

گفت: « سبب آن که سخنِ اندیشیده باید گفت؛ حرکتِ پسندیده کردن همه را علی‌­العموم و پادشاهان­ را علی‌­الخصوص [واجب است]؛ به موجب آن که بر دست و زبان ایشان هر چه رفته شود، هر آینه به افواه بگویند و قول و فعل عوام‌­الناس را چندان اعتباری نباشد ».

شعبان

شب

شب بازی فوتبال بین برزیل و کلمبیا بود. از بازی کشورهای آمریکای جنوبی خوشم میومد. آنتن تلویزیونمون اشکال داشت و سر بازی فوتبال، حال­گیری بود. قرار شد برم خونه‌ی پسرداییم؛ تخمه و پفیلا هم که یه پای مجلس بود؛ یک کیلو تخمه خریدیم. هیجان بازی به اندازه‌­ای بود که سه تایی اون همه رو خوردیم و نفهمیدیم کی تموم شد.

بازی که تموم شد و حواسمون سر جاش اومد، دیگه نتونستیم تو اتاق بمونیم؛ رفتیم ایوون نشستیم. ساعت دو شده بود. پسردایی حسین که خواب­ آلوده بود و چشاشو به زور باز نگه داشته بود، گفت: همین جا بخواب. الان دیگه نرو. دیر وقته. اون یکی دیگه، اسلام، با صدای تو دماغی و سرماخورده خندید و گفت: این شعبان ها. مگه می­تونه الان تو این تاریکی بره تا بالا محله، خونه‌­ی خودشون. همین جا بخواب.