نوشته‌های مصطفی احمدی

چرند و پرند‌های دهخدا طنزی بدون تاریخ مصرف

11821_387

دیروز سگ حسن دله نفس زنان و عرق ریزان وارد اداره شد. به محض ورود بی‌سلام وعلیک فوراً گفت: فلان کس زود زود این مطلب را یادداشت کن که در جشن خیلی لازم است.

گفتم: «رفیق حالا بنشین خستگی بگیر».
گفت: «خیلی کار دارم زود باش تا یادم نرفته بنویس که مطلب خیلی مهم است».
گفتم: «رفیق مطلب در صندوق اداره به قدریست که اگر روزنامه هفتگی به بلندی عریضه کرمانشاهی‌ها یومیه هم که بشود باز زیاد می‌آید».
گفت: «این مطلب ربطی به آن ها ندارد، این مطلب خیلی عمده است».
ناچار گفتم: «بگو».

قلب مرا محبوس کن

نیما یوشیج

اغلب، بلکه بالعموم، با زن طوری معامله می‌­کنند که نمی­‌خواهند زن­ها با آن­ها آن طور معامله کنند. آن­ها زن را مثل یک قالی می‌­خرند. آن قالی را با کمال اقتدار و بی‌­قیدی زیر پایشان می­‌اندازند. پایمال می‌­شود و بالاخره بدون تعلق خاطر آن را به دیگران می‌­فروشند! زن هم همین طور؛ خلفا زن را می‌­فروختند.
……. نمی­دانم چرا؟!

شهردار لایق

microphone

قرار بود انتخابات انجمن شهر جریان پیدا کند. اعضای برجسته دو حزب در دو طرف روبروی هم نشسته بودند پروپاگاندا (تبلیغات) در خانه‌ها، قهوه خانه‌ها، کوچه‌ها و بازارها خاتمه یافته و کار دستجات به سخنرانی در میدان‌های عمومی رسیده بود. رقبای نامزدی انتخابات از یک طرف “بشیرخان” استوار بازنشسته سررشته داری و از طرف دیگر “کاظم خان” بقال بود.

وقتی پادشاه اندیشه‌ی بد کند

میهمان

و از حکایات مشهور است که روزی قباد شکار رفته بود و در شکارگاه به دنبال گوری، بسیار بتاخت و از لشکر جدا افتاد؛ روز، گرم شد و قباد تشنه شده بود. از دور در میان صحرا سیاهی دید، بدان سو تاخت. دو سه خیمه‌­ی کهنه دید در میان صحرا زده. گفت: «مهمان می‌­خواهید؟» پیرزنی بیرون آمد و عنان اسب او گرفت و او را فرود آورد و قدری شیر و طعامی حاضری پیش او نهاد. قباد خورد و ساعتی بیاسود و خواب بر وی غلبه کرد و تا آخر روز بیدار نشد.

جنگ زرگری

زرگری

در روزگاران قدیم هرگاه مشتری به ظاهر پول­داری وارد بعضی از دکان‌های زرگری می‌شد و از کم و کیف و عیار و بهای جواهر پرسشی می‌کرد، زرگر فوراً بهای جواهر مورد پرسش را چند برابر بهای واقعی آن اعلام می‌کرد و به شکلی (مانند علامت یا چشمک و فرستادن شاگردش)، زرگر مغازه همسایه را خبر می‌کرد تا وارد معرکه شود. زرگر دوم که به بهانه‌ای خود را نزدیک می‌کرد به مشتری می‌گفت که همان جواهر را در مغازه‌اش دارد و با بهای کمتری آن را می‌فروشد. بهای پیشنهادی زرگر همسایه کمتر از بهای زرگر اولی اما هنوز بسیار بالاتر از بهای اصلی جواهر بود.