نوشته‌های مصطفی احمدی

چهارشنبه و گنبد سبز فیروزه‌ای ( ۵ )‌

گنبد زرد

چون روز چهارشنبه فرا رسید، بهرام جامه­‌ی پیروزه به تن کرد و عازم قصر پیروزه‌­ای رنگ شد و شب هنگام از بانوی قصر خواست تا آیین بانوانه به جای آورد و از راه عشق­بازی، داستانی به دلنوازی او گوید و آن غنچه‌­ی گل­گشاد سروافراز بر برگ گل خود شمامه‌­ی قند بست و پس از زمین‌­بوسی و مدح شاه، سخن آغاز کرد که:

سه‌شنبه و بانوی حصاری گنبد سرخ( ۴ )

nezami

روز سه­‌شنبه که روز بهرام شاه بود و روز سیاره سرخِ بهرام، شهریار جامه‌­ی سرخ بر تن کرد و عازم گنبد سرخ ­فام خود شد و نزد بانوی سرخ­روی خود رسید و آن بانو، او را نیک بنواخت و به پرستاریش کمر دربست و خوش اوقاتی در کنار هم گذرانیدند تا اینکه شب از راه رسید و شاه از آن سیب سرخ شهدآمیز افسانه‌­ای نشاط‌­انگیز خواست و او پس از مدح و ستایش شهریار زبان به گفتن افسانه‌­ای زیبا گشود:
در ولایت روس شهری بود به زیبایی عروس و در آن شهر پادشاهی عمارت ساز کرده بود و او را دختری بود پرورده به ناز. گلرخی سروقامت، رخ به زیبایی هم چون ماه، لب به شیرینی چون شکر، خوش­رنگ و رو و زیبا؛ به جز از

دوشنبه و بانوی گنبد سبز( ۳ )

nezami

روز دوشنبه بهرام قصد گنبد سبز رنگ کرد و چتر سبز برکشید و سبز پوشید و به سوی بانوی سبزپوش خود روانه شد. چون در این باغ سبز تفرجی نمود٬ از بانوی خانه افسانه‌­ای درخواست کرد و او پس از مدح و ستایش شهریار چشمه­‌ی قند کلام را گشود که:

در روزگاران دور در ولایت روم مردی بود عزیز و خوشدل و نیکخواه و پرهیزگار. هر چه از هنر می‌­باید در وجود او موجود بود و مردمان او را عزیز می‌­داشتند و بِشرِ پرهیزگار می‌­نامیدندش؛ چرا که در دوری از شهوات و دانستن معنای حلال و پرهیزگاری، نمونه‌­ی دوران بود.

یک‌شنبه و بانوی گنبد زرد ( ۲ )

گنبد زرد

روز یکشنبه بهرام قصد گنبد زردِ هم­چون آفتاب کرد. جام زرین به دست گرفت و تاج زر به سر نهاد و عیش راند. چون شبِ خلوت­ساز از راه رسید، بهرام­شاه از رومی عروس چینی نازِ خود تقاضای افسانه‌­ای کرد و او نیز اطاعت شاه نمود و در آن گنبد، آوازی خوش ساز کرد و قصه‌­ای را چنین آغاز٬ که:

روز شنبه در گنبد سیاه رنگ و شاه سیاه­‌پوش ( ۱ )

nezami

بهرام گور هفت قصر به رنگ روزهای هفته و بنام هفت سیاره می‌سازد و در هر شب، با یکی از آن دختران عیش و نشاط می‌­کند. ولی قبل از عیش و نشاط، حکایتی را از زبان آن زنان می‌­شنود که هفت ­پیکر نظامی، شرح آن هفت حکایت است. و اینک:

حکایت اول: شاه سیاه‌­پوشان است که در گنبد سیاه رنگ و نزد بانوی هندی خود می‌­شنود.

آن بانو چنین می‌­گوید که در دربار پدرش زنی نیک­خوی بود سر تا به پای سیاه­‌پوش. روزی با اصرار از او خواستند که حکایت سیاه‌­پوشی خود را بگوید. آن زن گفت که من در گذشته کنیز پادشاهی بودم که در کاخش مهمان‌­خانه‌­ای داشت که هر شب از مهمانان تازه­ وارد پذیرایی می‌­کرد و سپس از آن­ها حکایت شهر و دیارشان و شهرهایی که دیده بودند را می‌­پرسید و آن­ها هم از هر چیز شگفت‌­انگیز یا جالبی که دیده بودند قصه می­‌گفتند.